تبليغاتX
ashika - فاحشه
تکذیبیه
 

 

فاحشه های درونم را یکی یکی اعدام میکنم

با اعلام ساعت دوازده

چشم های بی هر نگاهی به هر سویی پرتاب می شد

در آوردم و دراز کشیدم

وقتی تلفنم یک طرفه از یک سمت می شود

ایمان می اورم

دوست وجود ندارد

خواهرم گاهی مثل بانک ملی دیده میشد

می خواهم انقدر در بی خبری باشم      تا                         بزرگ شوم

بزرگ

شانه خالی کردنم

 می شکند

لکه لکه های فاحشه بزرگ می شود

مردی به سمتم از دور نزدیک است

و دندان هایم را با جارو می دوزد

یک وقت هایی وقتی مهسا زنگ می زند می خندم انگار

و دو ردیف پیانو می پوسد

شپش گذاشته بود سری از پسربچه های درونی ام

گری گرفته بودندمردم

و گوش هایشان پر از روغن کرچک بود

یک زن در یک جمع عمومی لخت وزید

 

و یک میخ توی من قلت می خورد

دفاع نمی کردم

و در یک سوم میانی خودم با شکست مواجه شدم

آنقدر گریه کردم تا لرزیدم

نا امید برگشت خوردم

چیزی برای خوردن نداشتند

و با بی توانی خود کنار هم خواب بودند

فکرکردم اگر چشم هایم بسته باشد می توانم ببخشم؟

با چشم های بسته ام  باقی زندگی ام را ادامه می دادم

این یک شعر فوریست

برای کسی که ....

این بخشی از گفتگوی من و گرگوار سامساست

 gregoar_zamza:

خدا تورا به پاي همه بوالهوسان دنيا پير کند بانو
 اين يک شعر فوريست
 براي کسي که نه لاغر است و نه سيگار مي کشد
 عادت کرده که خودش را توي خودش زندگي کند
 با خودش بخوابد
 بيدار شود
 موهاي خودش را با خودش شانه کند
 و مردان دنيايش همواره اجنه وار به دورش
 سرهاي بريده قربانيان هرروز و همه روزش
 شعر هاش
 توي دفتر کاغذيش
 سر نوارش بيرون زده از کوله پشتيش
 و من او را تصور که چه عرض کنم
 فقط...
 خدا به داد همه خيالاتمان برسد
 چرا که اين ها همه براي دختريست
 که فقط خودش را 
اوففففف
لعنت به شما شاعرا
 زنده باد من

 

و من مدام  به فاحشه ها فکر می کردم

آه فاحشه های درون من

گرسنگی از خیابانی که گاهی از آن می گذشتیم

توی دست هام جابه جا میشد

نانوایی ها تعطیلی گرفته بودند

و مردم نهلیسم میخوردند

تمام ماجرا زیر سر خاطرات موتورسیکلت بود

یک پسربچه ی ترسو شلوارش را خیس می کند

فحش می دهد فحش بد

روسپی خطاب می کند 

 و پای دیوار می شاشد

احسان بر میگردد قهوه اش را روی من خالی  کند

به شکل سرخپوست ها دسته دسته  رفتند

زیر پلک چپم چروک خورد                                       ناگهان

و داشتم به جایی دیگر

 نگاه می کردم

چشم های من بی سو شدند از هر سمت

این را از تاثیرات ماری جوانا بر چاکراه های مغز برداشتم

و به مدت چند روز متوالی فرار کردم

می روم توی خودم جمع بشوم

و با هر ضربه ای                                    نخندم دیگر

می روم به مدت یازده روز برنگردم

اتهامات بیرونی را توی کله ام می ریزم

فریاد می زنم  :

تشابه حیوانی موجودی که درمن رشد کرده با من تفاوت چندانی ندارد

هر دوییم و از یک سلاح استفاده می کنیم

آتش بگیرید زیتون های ویرانی

آتش

مادر کوچکم  از برای بیماری ام آش کشک دم میکند

بی فایده است

شلوارم را می کنم

بی فایده است

و پوستم  به خراشیدن اصرار دارد

بی فایده است

یک نفر از پشت در می افتد

 و

خون ریزی ادامه دارد

بی فایده است

بی فایده است

بی فایده است

 

 

 

تنها

شخص دریده مرده

جسد دریده شده اش  را روی کمر حمل میکند

خوشحال به نظر می رسد

به یک اندازه کم شده ام  

کالیبرهای پنج و نیم را  پنهان می کنم

ناخن هایم را می کشم

حالا تنهام

می توانم به خودم برگردم

دست درونیاتم را بگیرم

زندگی کنم

تنها

 سوسیالیسم

پوپولیسم

دادائیسم

.

.

.

خودم را به

سلاح کمری MicroMax 380

معرفی میکنم

 

 

ax :farzaneh moradi

 

سوم خرداد  هشتادو هفت

تهران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:5  توسط فرزانه مرادی