|
تکذیبیه
|
اه کشف تمایز میان گه و گل خیلی زود شبیه عادت میشه / میشه جلوتر رفت و بی خیال جهت شد
با احترام :تقدیم به احسان کریمیان و ارمغان همیشه با من
می رم ته پارک و با خودم زمزمه می کنم من زن میخوام تا بر برگردی ،احساس سرخوشی تو تموم تنم و لباس هام و رگ هام و همه جام موج میزنه ،تا تو برگردی می رم ته پارک و چند بار برمی گردم . مثل تنها دفعه ای که از زندگی کردن خوشم اومده باشد و بخواهم ادامه اش بدهم .نمی دونم این درد از کجای سرم شروع به قدرت گرفتن کرد که منو این طوری از دست و پا انداخت تا تو بتونی بهم بگی چلمن . تو روزایی که خون از لای پاهام شتک میزد و ضعف از تموم ذهنم بیرون نمیرفت وقتی یه کم پاچه شلوارم می رفت بالا و سفیدی ساق پام معلوم میشد خنده ام میگرفت .که احساس امنیت نمی کردم . بعد اون روز که رسیدم کنار همه ادم های لعنتی و نمی تونستم حرف بزنم . بغ کرده بودم مثل یه بچه گنجشک و داشتم به این فکر می کردم که چقدر وجود یه رگ لای پاهای من می تونه مهم باشه . در باز شد و یکی یه بالش پرت کرد سمتم سرم رو فرو کردم توش تا صدای هق هقم رو کسی نشنوه . در باز شد . یه چیزی مثل یه لواشک که یه دفعه بهت برسه بدون اینکه خواسته باشیش با تموم وجود افتاد تو صورتت . می دونی یه وقتایی یه چیزایی از آسمون واسم می افته . مثلا یه لنگه کفش . می دونم کار کی می تونه باشه ،هر وقت با هم قهر می کنیم می یاد و یه ماچ می ذاره رو لبم و می گه وووووی چه لبای گوشتیه ردیفی داری و برق چشماش می زنه تو چشام و نمی تونم ببینم که مثلا این لنگه کفش رو از کدوم ترک سقف می تونه بندازه پایین . و چقدر نشونه گیریش می تونه خوب باشه واسه ی این کار لعنتی !که میتونه با اون نمره ی چشم چهار ونیمش اون ترک ریز رو تو سقف اتاق من ببینه و یه جوری اون چیز رو پرت کنه که درست بیافته بالای تخت من . به هرحال وقتی ما با هم قهر می کنیم اون می ره و تو فاصله ی چند هزار کیلومتری و دراز میکشه رو ابرا و از اون بالا واسم چرت و پرت ،پرت میکنه .
آره داشتم به نقاشی های اکسپرسیونیستی فکر میکردم که چرا من از این چیزا سر در نمی ارم و بیشتر سرم پرت میشه به یه جای پرت که دیدم ته پارک دارم راه می افتم و احساس سرخوشی مفرط تموم جونم رو فرا گرفته و یه شیشه دکسترامتافون پی دستمه ،همه چی محو شده بود و من داشتم یه سری تصویر می دیدم . خیلی خوب بود ،می دیدم که یه سری دختر دارن تو آتیش می رقصن ولی اینجا آتیشی روشن نبود . من داشتم می سوختم . رگ هایی که داشتن قطع می شدن و خون همه جا پخش می شد . رگ هایی که از لای پاهام می زد بیرون و کش می اومد. زمین و زمان کش می اومد ،فاصله ها قاطی شده بودن و من احساس کسالتم رو از دست داده بودم .
در باز شد و من افتادم بیرون . در و بستن و من بیرون در چند دقیقه سرم رو خاروندم و با خودم فکر کردم :یعنی من رو انداختند بیرون ؟خوب شما میتونید سنم رو در نظر بگیرید یا لباس هایی که پوشیدم یا موسیقی که دارم گوش میدم اما نمی تونید تصور کنید که من باشید ،ها؟آره خب من همیشه همین بودم . هیچ وقت نتونستم از سورئالیست و دادائیست و داداپست و اکسپرسیونیست و ناتورالیسم و هنر کانسپتچوآل سردر بیارم . همیشه بین ادم های گنده و روشنفکرا یه کوتوله بودم و بس . سوادم همین قدره و اعتراف میکنم و اگر تا حالا کاری کردم که باعث اشتباه دیگران شده اون فعلیت رو از سمت خودم تکذیب می کنم . من فقط چس ناله می کنم و حتی گنده گوزی هم بلد نیستم . خیلی ساده اس .خیلی خیلی زیاد ساده اس .
وقتی از دیدن زیباترین چیز دنیا طفره برید و بمونید ته پارک و برا خودتون شراب بریزید ،بعد چراغ های گردون بالای ماشین های پلیس بزنه تو صورتتون و بعد با یه لنگه کفش که یادتون نمی اد لنگه دیگه اش رو کجا و کی چیکار کردید فرار کنیدخوب تموم اینا نشون میده که شما حالتون یک سر سوزن خوب نیست. ساده اس . خیلی ساده اس . نمی دونم اصرار شما واسه پیچیده کردن این ماجراها چیه .
قرارمون بود جای همیشگی یادم نمیاد که از کی و از کجا این "جای همیشگی" افتاد تو دهنم و اونم خوب فهمید که جای همیشگی یعنی چی ،یعنی کجا . تقریبا دیگه الان نصف ادم هایی که هر روز می بینمشون می دونن جای همیشگی ما کجاست . قبل اینکه تلفن رو بذارم گفتم پس نیم ساعت دیگه جای همیشگی . اما الان یک ساعت و نیم از اون موقع گذشته و من هنوز ته پارکم و دارم ته می کشم .( ته یه جور مواده )سرگردون بودم و کف دستام عرق کرده بود . مثل این بود که ندونم کجا موندم و این چیا چیه که دست و بالم رو بسته ،داشتم به راهم ادامه میدادم ،چشمام رو که باز کردم دیدم از ته پارک دارم می یام به سمت سر پارک و دنیا بکارتش رو از دست داده . خیلی دلم میخواست بدونم چقدر درد داره این که این رگ برداشته بشه ،راستش من فقط چشمام رو بستم و پاهام رو باز کردم بعد به سقف خیره شدم و سعی کردم واسه خودم این جوری هضمش کنم که اینم یه چیزیه مثل دوره هایی که هر ماه می یاد سراغ ادم و میره . تو این فکر بودم که پام افتاد تو چاله و با ناباوری دیدم یه لنگه از کفش هام پاشنه داره و اون یکی یه ادیداس دوهزارو چهاره !داشتم همین طور با این اوضاع کلنجار می رفتم که یه دختر با کفشهای پاشنه دارو گوشواره های مغناطیسی لاغری از کنارم رد شد با هر قدمی که بر میداشت مطمئن می شدم که سینه هاش اونقدر سفته که لازم نیست کرست ببنده ،اینو میتونستم با تموم رگ هام داد بزنم . یه پسرک همون لحظه از کنارم رد شد.داشت با هدفون یه اهنگ گوش میداد،با اینکه هدفون تو گوشش بود یه تیکه اش میگفت: ورود با ما بود پس خروج با شما .
رفتم توش اما نتونستم ازش بزنم بیرون . این شد که تو تاریکی موندم .مثل این بود که تو سرم کرم انداخته باشند و این کرم ها از سرو کول مغزم بالا برن ،نمی تونستم بفهمم یعنی تا می یومدم بفهمم همه چی قاطی می شد کرم ها می افتادن رو هم و ..... چقدر دیر می شد اگه کرم ها می تونستن از شکاف های من رد بشن و به من نفوذ کنن . باید از این موقعیت استفاده می کردم . نباید فقط اریک کلپتون بخوره تو دیوار و بریزه رو زمین باید از این انرژی استفاده کرد . مثل اینکه خودم هم باورم شده بود همه این ماجرا ها رو . من فوق العاده انرژی ذخیره کرده بودم که از اینجا رد بشم .
قدش یه وجبی از من بلند تر بود و همه جاش رو که چک می کردی عکسایی از یه دختر با موهای مشکی و صورت استخوونی و معصوم میزد بیرون . دختری که به پاهاش پا بند مغناطیسی می بستن که با هر قدم صدای جیرینگ جیرینگش تو کل این منظومه پخش شه تا گمش نکنیم . نشستم کف زمین و رگ هام رو کشیدم بیرون ، با رگ هام یه بند ساختم و با استخوون های دستم یه گردنبند تا بندازمش گردن کی؟
بارون شدیدی گرفته بود . ترسیده بودم از خیس شدن . از اینکه یه دفعه سر برسی و منو زیر بارون ببینی و ... این شد که گفتم ببخشید سیگار دارید ؟آتیش هم دارید ؟ می شه اول فندکت رو بدید بعد .... بعد یه سیگار روشن افتاد روم . سرم و بلند کردم و تا اومدم بگم مادر ... دیدم ...................
می شد ازش از هر دری دری وری گفت و نگران نبود که الان داره به چی و به کجا فکر میکنه . اینکه تو الان یه جنده ای یا داری ادای جنده ها رو در می یاری ؟صدای آژیر تموم خیابون رو پرکرده بود و من از ته پارک به همه جای پارک سرک کشیده بودم . تو جیبم این چیزا رو می دیدم: یه چند برگ علف و یه شیشه دیگه دکسترامتافون پی که نمی دونم از کجا سر از جیب من در اورده بود این یکی ؟با دویست تومنی که باید می رفتم و از زیر پله ای اون طرف پارک چایی دمی می گرفتم تا این سوز لعنتی که از همه جام نفوذ می کرد رو یه حالی بهش بدم . مدتی بود دنبال هم خونه می گشتم و کسی نبود که رو تخت من خستگی هاش رو در به در کنه واسه همین بود که خیلی وقت میشد (دقیقا یادم نمی اومد از کی ) که خوابیدن با ادم های مختلف رو ترک کرده بودم و به آغوش بی پناه خودم پناهنده شده بودم و داشتم روزهام رو این طوری سر می کردم . باید از انرژیت استفاده کنی . اما دیگه چیزی باقی نمونده بود و من داشتم از مکان های مختلف به زمان های مختلف پرت می شدم . بطریه خالی رو پرت کردم به سمت جوب آبو یه لنگه از آدیداس های دوهزار و چهارم رو که چند پاراگراف بالاتر گم کرده بودم رو اینجا پیدا کردم . داشتم از دائم الپریودی در می اومدم با این حال نه رمقی واسه اسپرم های مغموم مونده بود و نه حالی واسه کمر چند لایه ی هرزه گرد ملموس و از همه مهمتر اینکه فروغ جون اجازه هیچ کاری رو به هیچ کس نمی داد و این باعث می شد من در کمال کس مشنگ بازی هام خدای تخمی تخیلی رو که بعد از اینهمه مدت تو ذهنم باقی و مخم رو به فاک داده بود هنوز شکر کنم . خدای تخمی تخیلی من شکرت .یه سوپ مرغ ردیف یا یه عدسی توپول می تونه مرده رو زنده کنه چه برسه به منو که اصلا از اولش هیچ ربطی به دائم الپر یودی هم نداشتم . پدرم با یه چوب بیسیبال اومد بالای سرم در حالیکه من داشتم به خودم مشت می زدم . می دونم الان انگشت شستت رو جمع می کنی تو دستت . همون دست راستت و بعد می یاریش بالا سمت صورتت و بهم می گی مادرجنده من مادرتو میگام اما مهمم نیست یه وقتایی واقعا انقدر بهم فشار می یاد که دلم میخواد برم رو پشت بوم دراز بکشم ، پاهام رو باز کنم و بخوابم زیر بارون . چون واقعا یه روزایی نمی شه دوستت داشت . اونقدر بهت نزدیک می شم که ازت متنفر می شم . این شد که یه دفعه زد تو صورتم باد تندی که می وزید و منو پرت کرد تو یه دره و من دستام رو باز کردم و چشم هام روبستم و دیدم که تو کوهستانم و صدام برگشت میخوره تو صورتم و دهنم رو به گا داده بود همه ی اینا . دختر هایی که تو آتیش می رقصیدن . برج های بلندی که می ریختن تو صورتم . منی که لخت روبروی خونمون وایساده بودم و دست و پام تکثیر می شد و از همه جا می زد بیرون . از یه طرف دیگه تبدیل شده بودم به اسنار پرنده با چهار هزار چشم که دوهزار تاش واسه خوندن روزنامه بود و دو هزار تای دیگه اش واسه دیدن یه کار چرت دیگه !باید از همه اینها استفاده می کردم به علاوه اینکه سوخت و ساز قند بدنم بالا رفته بود مردمک های چشمم گشاد شده بود و دهنم خشک . بدتر از همه این ها این بود که نمی تونستم آب بخورم .
پشت به اينهمه بودن
كه از نبودنت بر مي گردم .
بر گشته بودم اما یادم نمی یاد به کجا . خودم رو چسبونده بود به در و داشتم یه عده ادم رو دید می زدم و برای اینکه اونا نفهمن من تواین اتاقم نفس هام رو هم یواشکی می دادم بیرون . تا اینکه شاشم گرفت . تحمل کردم تحمل کردم تحمل کردم تا اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم تنها چیزی که جلوی چشمام دیدم زیرسیگاری شیشه ای لبه دار بود . از اون زیر سیگاری هایی که تو خونه هرکسی پیدا می شه . دست به کار شدم . ده بار تو جاسیگاری شاشیدم و بعد شاشم رو هر بار قطع می کردم بعد تا دم پنجره با بدبختی می رفتم و شاشم رو خالی می کردم بیرون . خدا خدا می کردم که شاشم نریزه رو سر یه عابر که این موقع شب هوای هواخوری زده باشه به سرش !دوتا مرد اتاق بغلی دو تا ادم بغلی بودن و داشتن معاشقه میکردن . تصمیم گرفتم بگیرم بخوابم . می دیدم هزار تا سیگار روشن دارن سمتم پرت می شن . یکی که قدش یه وجب بلندتر از من بود با یه دختر مو مشکی که یه گردنبند با استخووون های دست من گردنش بود داشتن سمتم آتیش پرت می کردن .جنس موهای دخترک از ابنوس بود . تیره و زخیم . با صورتی رنگ پریده و جذاب .دخترک هر قدمی که بر می داشت صدای جیرینگ جیرینگ بلند می شد و من وحشت زده می دویدم . تا اینکه تصمیم گرفتم انرژیم رو هدر ندم . با خودم فکر کردم : میشه جلوتر رفت و بی خیال جهت شد .
با این حال هنوز آتیش بود که از طرف این دو نفر به سمتم پرت می شد و منم همه چیز رو به خنده و بازی گرفته بودم .
به هر حال من در حال حاضر هر دو تا آدیداس دو هزار و چهارم پام بود و می تونستم تا آخر دنیا بدوم از دست تموم این چیزا فرار کنم وخوبیه قضیه این بود که دیگه از پارک و از خواب زده بودم بیرون و همه چی سر جای خودش باقی بود . می خواستم بر گردم و کوله پشتیم رو پرت کنم تو جوب و بی خیال باشم . می خواستم دیگه به هیچ کدوم از این اتفاقات فکر نکنم
. ماجرا برام مثل عکسی بود که دائما باهام بود ولی همیشه هیدن بود (منظورم اون خواننده رپ گروه زد بازیه کاملا ) .(اینجا انگشت وسطت رو به شیوه کاملا آمریکایی ازت قبول می کنم ).بود ولی انگار نبود . همیشه بود ولی انقدر آروم می شست کنارت و با هاش می تونستی آروم و بی خیال از هر دری دری وری بگی بدون اینکه نگران چیزی کسی خری باشی که میخواستی تا ابد رو همین نقطه بمونی و .......
می خواستم بر گردم اما نمی دونم چرا مدت ها بود برنگشته بودم باید بر میگشتم و خواهر مادر یه عده رو عروس میکردم ُمدت ها مادرم رو ندیده بودم . مدت ها بود به عروسی خواهرم نرفته بودم . . مدت ها بود مادر کسی رو ندیده بودم و به عروسی خواهر کسی نرفته بودم . یه عروسی تو این شرایط لازم بود .باید برمیگشتم ....
وقتی داشتم بر میگشتم بارون می اومد اما من دیگه نمی خوابیدم /.
فرزانه مرادی
جمعه 6/2/87