تبليغاتX
ashika
تکذیبیه

 

 

نشر الکترونیک عروض در ادامه‌ی انتشار کتاب‌های اینترنتی، مجموعه‌ی قطعه‌های انتقادی علی سطوتی قلعه را منتشر کرده است. «چرا من این‌قدر تند می‌نویسم؟» نوشته‌های علی سطوتی قلعه را از زمستان ۸۳ تا بهار ۸۷ دربرمی‌گیرد.

در صفحه‌ی 3 کتاب  آمده است: « پیش‌گفتارها، درآمدها و مقدمه‌ها معمولا به قصد واکسیناسیون در ابتدای کتاب‌ها گنجانده می‌شوند. گویی مخاطب باید در جریان باشد که آن‌چه می‌خواند، در چه پس‌زمینه‌ای قرار می‌گیرد. این چند سطر آغازین می‌آید تا هم خیال مخاطب را راحت کند و هم کتاب را از گزند سوء‌تفاهم محفوظ بدارد. بدیهی است «چرا من این‌قدر تند می‌نویسم؟» نخواهد در چنان مقام امنی قرار بگیرد و هرگز آرزومند می‌ بی‌غش و رفیق شفیق نباشد.»

«چرا من این‌قدر تند می‌نویسم؟» شامل یک بخشِ صفر و در پی آن، چهار فصل است و قطعه‌هایی با این عناوین را در خود جای داده: «چرا من این‌قدر تند می‌نویسم/تزهایی در باب اختگی فرهنگی»، «کنش مانیفست/اینک به سوی ضدشعر ـ قطعه‌ی پنجم»، «نیمه‌ی نادر نیما/نگاهی به پی‌ریزی کاریزمای ادبی شاعر معاصر»، «ایمان بیاوریم به آغاز آن‌چه نیست/حاشیه‌ای بر یک شعر بلند»، «مرد مولف/ درآمدی بر کارنامه‌ی یداله رویایی»، «شاملو، براهنی و دیالکتیک معاصرت/برای دهمین سال انتشار «خطاب‌ به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» »، «ظل‌اله؛ کتابی که نباید خواند/در ضرورت یک انتخاب»، «اعلامیه‌ای علیه زن، علیه شاعران زن، علیه شعر زنانه»، «دار و دسته‌ی غربتی‌ها/نگاهی به شعر مهاجرت»، «شعر دهه‌ی هفتادی یعنی همین؟/یک ترمینولوژی و چند قطعه‌ی دیگر»، «چرا بیانیه علیه برگزاری جشنواره‌ي شعر فجر را امضا کردم؟» و «شبی از شب‌های بخارا با پیرزنی در کنار دست».

پیش‌تر اغلب این قطعه‌ها در پایگاه اینترنتی مطرود منتشر شده بود.

 

کتاب را می‌توانید از اینجا دریافت کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:44  توسط فرزانه مرادی  

 

 

بچه منفی ها خط درشت کرده بودند

و همه چیز را در مسخره بازی                             می کردند

کمی به سمت دو دست قاتلم بر می گردم

که گلویم را فشار می دهد

کم       کم

 

 

فرزانه مرادی

۲۰ / بهمن /هشتادو سه

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:8  توسط فرزانه مرادی  

 

 

فاحشه های درونم را یکی یکی اعدام میکنم

با اعلام ساعت دوازده

چشم های بی هر نگاهی به هر سویی پرتاب می شد

در آوردم و دراز کشیدم

وقتی تلفنم یک طرفه از یک سمت می شود

ایمان می اورم

دوست وجود ندارد

خواهرم گاهی مثل بانک ملی دیده میشد

می خواهم انقدر در بی خبری باشم      تا                         بزرگ شوم

بزرگ

شانه خالی کردنم

 می شکند

لکه لکه های فاحشه بزرگ می شود

مردی به سمتم از دور نزدیک است

و دندان هایم را با جارو می دوزد

یک وقت هایی وقتی مهسا زنگ می زند می خندم انگار

و دو ردیف پیانو می پوسد

شپش گذاشته بود سری از پسربچه های درونی ام

گری گرفته بودندمردم

و گوش هایشان پر از روغن کرچک بود

یک زن در یک جمع عمومی لخت وزید

 

و یک میخ توی من قلت می خورد

دفاع نمی کردم

و در یک سوم میانی خودم با شکست مواجه شدم

آنقدر گریه کردم تا لرزیدم

نا امید برگشت خوردم

چیزی برای خوردن نداشتند

و با بی توانی خود کنار هم خواب بودند

فکرکردم اگر چشم هایم بسته باشد می توانم ببخشم؟

با چشم های بسته ام  باقی زندگی ام را ادامه می دادم

این یک شعر فوریست

برای کسی که ....

این بخشی از گفتگوی من و گرگوار سامساست

 gregoar_zamza:

خدا تورا به پاي همه بوالهوسان دنيا پير کند بانو
 اين يک شعر فوريست
 براي کسي که نه لاغر است و نه سيگار مي کشد
 عادت کرده که خودش را توي خودش زندگي کند
 با خودش بخوابد
 بيدار شود
 موهاي خودش را با خودش شانه کند
 و مردان دنيايش همواره اجنه وار به دورش
 سرهاي بريده قربانيان هرروز و همه روزش
 شعر هاش
 توي دفتر کاغذيش
 سر نوارش بيرون زده از کوله پشتيش
 و من او را تصور که چه عرض کنم
 فقط...
 خدا به داد همه خيالاتمان برسد
 چرا که اين ها همه براي دختريست
 که فقط خودش را 
اوففففف
لعنت به شما شاعرا
 زنده باد من

 

و من مدام  به فاحشه ها فکر می کردم

آه فاحشه های درون من

گرسنگی از خیابانی که گاهی از آن می گذشتیم

توی دست هام جابه جا میشد

نانوایی ها تعطیلی گرفته بودند

و مردم نهلیسم میخوردند

تمام ماجرا زیر سر خاطرات موتورسیکلت بود

یک پسربچه ی ترسو شلوارش را خیس می کند

فحش می دهد فحش بد

روسپی خطاب می کند 

 و پای دیوار می شاشد

احسان بر میگردد قهوه اش را روی من خالی  کند

به شکل سرخپوست ها دسته دسته  رفتند

زیر پلک چپم چروک خورد                                       ناگهان

و داشتم به جایی دیگر

 نگاه می کردم

چشم های من بی سو شدند از هر سمت

این را از تاثیرات ماری جوانا بر چاکراه های مغز برداشتم

و به مدت چند روز متوالی فرار کردم

می روم توی خودم جمع بشوم

و با هر ضربه ای                                    نخندم دیگر

می روم به مدت یازده روز برنگردم

اتهامات بیرونی را توی کله ام می ریزم

فریاد می زنم  :

تشابه حیوانی موجودی که درمن رشد کرده با من تفاوت چندانی ندارد

هر دوییم و از یک سلاح استفاده می کنیم

آتش بگیرید زیتون های ویرانی

آتش

مادر کوچکم  از برای بیماری ام آش کشک دم میکند

بی فایده است

شلوارم را می کنم

بی فایده است

و پوستم  به خراشیدن اصرار دارد

بی فایده است

یک نفر از پشت در می افتد

 و

خون ریزی ادامه دارد

بی فایده است

بی فایده است

بی فایده است

 

 

 

تنها

شخص دریده مرده

جسد دریده شده اش  را روی کمر حمل میکند

خوشحال به نظر می رسد

به یک اندازه کم شده ام  

کالیبرهای پنج و نیم را  پنهان می کنم

ناخن هایم را می کشم

حالا تنهام

می توانم به خودم برگردم

دست درونیاتم را بگیرم

زندگی کنم

تنها

 سوسیالیسم

پوپولیسم

دادائیسم

.

.

.

خودم را به

سلاح کمری MicroMax 380

معرفی میکنم

 

 

ax :farzaneh moradi

 

سوم خرداد  هشتادو هفت

تهران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:5  توسط فرزانه مرادی  

اعلامیه‌ای علیه زن، علیه شاعرانِ زن ، علیه شعرِ زنانه

 

۱- نوشتن علیه زن  به خودی خود می‌تواند انگ‌های مستعمل مردسالارانه بخورد. باید دانست حمله به پایگان زنانه، همانا حمله به پایگان‌های مردسالاری است. زن، وجود ندارد مگر در چارچوب گفتمانی مردسالارانه – و نه حتا گفتمانی مردانه- .

۲- ولتر می‌نویسد: « اگر خدا وجود نداشت، بشر آن را اختراع می‌کرد.» درباره‌ي زن  اما می‌توان مشروطیت را کنار گذاشت و صراحت بیشتری به خرج داد:« در آغاز، زن نبود و تنها با قوام مردسالاری بود که آن به وجود آمد.»

۳- همان‌گونه که می‌توان فئوالیسم را معادل پدرسالاری گرفت، کاپیتالیسم را باید برابرنهاده‌ای برای مردسالاری دانست. فئودالیسم، سرنوشت خود را با مفهوم «زمین» گره می‌زد؛ بنابراین همزمان تنها و تنها به تولید «مادر» بسنده می‌کرد؛ در خانه و  بر سر زمین‌های کشاورزی. کاپیتالیسم اما آخر و عاقبت خود را در هر چیزی همچون «سرمایه» می‌‌دید و می‌جست؛ این است که دست به کار ایجاد «زن» شد؛ در کارخانه و پشت میزهای روابط عمومی.

۴-کاپیتالیسم زن را می‌سازد و در عین حال از آن تغذیه می‌کند. زن، اساسا کیفیتی کاپیتالیستی دارد. اگر زن به وجود نمی‌آمد، مدت‌ها پیش از این مبارزه‌ی طبقاتی جهانی به ثمر نشسته بود.

۵- کاپیتالیسم خود را مدیون زن می‌داند. فمینیسم، ادای دینی است که کاپیتالیسم خود را موظف می‌کند تا در برابر زن انجامش دهد.

۶- فمینیسم برگرفته از فرهنگ توده‌های «به‌ـ‌گاـ‌رفته» نیست. فمینیسم می‌آید تا توده‌های به گا رفته را در حوزه‌ای جز «به‌ـ‌گاـ‌رفتن» مستقر سازد. با این همه، ساده‌لوحانه است اگر آن را کنشی همدلانه به شمار آورد. تنها مفهوم به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن است که به بازی گرفته می‌شود و ضمن این که ارتقا می‌یابد، همچون اتفاقی پیشروانه خود را می‌نمایاند. در یک سپهر فمینیستی، امکان بیشتری برای به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن تعبیه شده، بدون آن که گفتمانی از این دست شکل بگیرد. فمینیسم در عین حال که به دایره‌ی بسته‌ی به‌ـ‌گا‌ـ‌‌رفتن دامن می‌زند، در برابر شکل گیری گفتمانش مقاومت می‌کند.

۷-  فمینیسم تنها فرهنگ زنانه‌ی مصرف را نیست که به مثابه یگانه آرمان کاپیتالیسم به خورد توده‌های به‌ـ‌گاـ‌رفته می‌دهد. فراتر از آن همزمان خود به مصرف توده‌های به‌ـ‌گاـ‌رفته  دست می‌زند. هر سازه‌ی فمینیستی را باید پیش از آن دستورالعمل مصرف برای توده‌ها از یک‌سو و مصرفِ خودِ توده‌ها از سویی دیگر به شمار آورد. بنابراین چندان نباید به عشوه‌های انقلابی ان دل بست. فمینیسم، فرهنگ توده‌گرایانه‌ی مصرفی است؛ گیرم بیشتر در طبقه‌ی الیت رایج باشد.

۸-خواهی‌نخواهی همه در قطعیت اجتماعی فمینیسم سهمی به خود اختصاص می‌دهند. نمی‌توان در جهانی که پیروزی نهایی کاپیتالیسم را به جشن نشسته زندگی کرد و به دانش فمینیستی آلوده نشد. شاید دیگر شک و تردیدی وجود نداشته باشد در این باب که باید زن‌ را به رسمیت شناخت و حقوق مدنی‌اش را به آن بازگرداند. با این حال، در برابر هر گونه وادادنی باید مقاومت ورزید. اگر چاره‌ی دیگری نمانده باشد، باید فمینیسم را همچون منشی خصوصی و در عین حال بدیهی به کار بست و این می‌تواند یک‌سر جدا از حمله به پایگان‌ فمینیستی باشد و این نمی‌تواند بهانه‌ای باشد برای پاره‌ای تظاهرات فمینیستی رایج. درباره‌ی آن چه بدیهی به نظر می‌رسد، به حرف نشستن و سینه‌ چاک کردن بیهوده است. باید به عمل بسنده کرد و همزمان، چه باک از این که باید به پایگان گفتمان فمینیستی تاخت.

۹- در عین حال باید نشان داد که چگونه فمینیسم زن را می‌سازد و به مصرفش می‌رساند. باید بار دیگر مفهوم بکارت را احیا کرد اما نه به آن کیفیت ارتجاعی که فمینیست‌ها به آن نسبت می‌دهند و از میان برداشتنش را طی نسل‌های متوالی جزو پیروزی‌های خود به شمار می‌آورند؛ بل بکارت همچون سوژ‌ه‌ای که هویت دخترانه را برمی‌سازد، با همان شیطنت‌هایی که با خود به همراه می‌آورد: سر‌باز‌زدن‌ها از نظام تولید و گریختن‌ها از آن چارچوب بورژوایی. این آخرین فرصتی است که می‌توان به بدن‌هایی داد تا خود را از مهلکه‌ی زنانگی خلاص کنند.

۱۰- فمینیسم فرآورده‌ی نظری‌ـ‌اجتماعی نظم کاپیتالیستی و مردسالارانه است و درست به همان میزان نیات توسعه‌طلبانه و تمامیت‌خواهی در سر دارد. در واقع، نمی‌توان از امر فمینیستی سخن گفت و تنها از امر فمینیستی سخن گفت. هر گونه رویکرد فمینیستی متضمن آن است تا بلافاصله تمام حوزه‌های انسانی را به تملک درآرد و از نو بازسازد. از این منظر، فمینیسم را باید در چارچوب منش ذات‌باورانه‌ای که دارد گنجاند. فمینیسم به ذات زنانه قسم یاد می‌کند. الاهیات زنانه‌ای که کریستوا در پیش می‌نهد هرگزاهرگز برآمده از یک رویکرد تطبیقی بیناحوزه‌ای نیست که می‌کوشد پلی میان الاهیات و دانش فمینیستی بزند؛ بل اساسا خواست الاهیاتی ذاتا زنانه را به نمایش می‌گذارد. همچنین است استتیک زنانه و زبان زنانه.

۱۱- شعر زنانه وجود ندارد، نه بنا به دلایلی که از نگاه بنجول اومانیستی نشات می‌گیرند و چنین وامی‌نمایند که جنسیت را فروبگذارند و اومانیته‌ی موجود و مشترک را بچسبند، بل به اتکای امکان وجودیش: نمی‌تواند وجود داشته باشد. باز نه بنا به دلایلی که وجود زن را شعر مجسم می‌پندارند و شعر زن را حشو و زائد می‌دانند، بل به شهادت گزارشی که می‌توان از فرآیند برساخته شدن زن در نظم کاپیتالیستی به دست داد: زن به مثابه ارزش افزوده و با کیفیتی سخت ارگانیک که همزمان تولید می‌کند و به مصرف می‌رساند؛ به گونه‌ای که درآمدزاترین کارخانه‌ی انسانی به شمار می‌آید. بدین ترتیب، زن ارزش افزده‌ی شعری است که می‌نویسد؛ ارزشی که تنها سوژه‌های مصرف می‌توانند برایش قائل باشند. شعر زنانه شعری است برای خریدن و نه خواندن. شعری برای پاره کردن و به دور انداختن. شعری که در خود این قابلیت را به وجود آورده که جرش داد و محل سگش نگذاشت.

۱۲- اگر بنا باشد از ذات زنانه سخن به میان کشید، ارگانیسم زنانه در منع وجود شعرِ زن سخت به کار می‌آید. در حالی که شعر را باید کنشی یکسر نوشتنی دانست ـ البته نه بدان کیفیت و غایت سانتی‌مانتالیستی که بارت در پیش می‌نهد، بل با تاکید بر وجوه ماتریالیستیِ آن‌ـ اندام زنانه منشی شفاهی را به نمایش می‌گذارد. اندام زنانه سراسر لب است. لبه است. همه‌اش حرافی است و ورای آن حرف‌ها باید آماده شد تا به درونش رفت. اندام زنانه آن توُست و چیزی که بیرون است همچون نوزاد تنها تا مدتی می‌تواند از آن توُ تغذیه کند. بدین ترتیب، فقط تا مدتی می‌توان حیثیتی تحلیلی به شعر زنانه بخشید. پس از آن موسم خیانت از راه می‌رسد اما نه به مثابه حقی زنانه که فمینیست‌ها روی آن پا می‌فشارند، بل در چارچوب امکانی که اندام زنانه برای طرف مقابل فراهم می‌کند. تنها اندام زنانه  این قابلیت را دارد که ناگهان نادیده گرفته شود، از بین برود و به عبارتی ساده‌تر، به آن خیانت شود. گویی هر زن از دیگران می‌خواهد تا بدو خیانت کنند. باید به زن‌ها خیانت کرد. شعر زنانه وجود ندارد مگر در چارچوب آنتولوژیکی که برایش دست و پا می‌کنند. تنها در همان لحظات می‌توان تابش آورد. باقی کُسِ شعر مطلق است.

۱۳- تحمل شعر زنانه از تحملِ شاعرش باید آسان‌تر باشد. شعر زنانه را یک‌سر می‌توان به کناری نهاد و از حیثیتش انداخت. شاعرانِ زن اما مثل تک‌یاخته‌ای‌هایی که منتشر می‌شوند، همان جا هستند، با همان ارزش افزوده‌ای که اجازه می‌دهد تا باشند. آنها مرتب جلوی چشم ما سبز می‌شوند. مرتب از این ور به آن ور می‌غلتند. مظهرِ تساهلِ تخمیِ ادبی به حساب می‌آیند. به همه رحم می‌کنند تا به خوشان جایی برای نشستن تعلق بگیرد. اجازه می‌دهند همه بیشتر از آن چه در جنم خویش می‌یابند، به آنها خیانت کنند تا در نهایت چهره‌ی یک قدیسِ بچه‌کونی را به خود بگیرند و معصومیت احمقانه‌شان را به نمایش بگذارند. کودن‌ترین و بی‌دست‌و‌پاترین آدم‌هایی هستند که ممکن است تا به امروز روی زمین زندگی کرده باشند. البته در این گزاره نباید ردپای هیچ کنایه‌ای را گرفت که یک‌سر واقعیت محض است. اگر شاعر زن نبود، چیزی از ارتجاع ادبی باقی نمی‌ماند. آنها هستند که زیر پر و بال ارتجاع ادبی را می‌گیرند و مولامولاگویانش به نظاره می‌نشینند. فاک یو آل

۱۴- حمله به پایگان زنانه به معنای برساختن فضای مردانه نیست. مسئله این نیست که زن‌ها را باید به خانه فرستاد تا تنها مردها پشت تریبون‌ها شعر بخوانند و در کافه‌ها سیگار خود را روشن کنند. بر عکس... به جای در پیش گرفتن سیاستِ استالینیستیِ تصفیه باید شروع کرد به ازـدست‌ـدادن. باید هدف نهایی ازـ‌دست‌ـدادنِ همه‌ی آن‌هایی باشد که بنا به ارزش افزوده‌شان تا به امروز تحمل شده‌اند: یکی به دلیل زن بودنش، دیگری به دلیل سابقه‌ی ادبیش و دیگران شاید به دلیل همخونی، همکیشی، همولایتی، همسایگی و هم‌پیالگی. فاک یو آل

۱۵- اعلامیه‌ علیه زن، علیه شاعرانِ زن و علیه شعرِ زنانه هیچ استثنایی نخواهد داشت.

جمعه، ۱۷آبان۱۳۸۶، تهران

علی سطوتی قلعه

پایگاه اینترنتی مطرود

 

پی نوشت:

این متن را دوست دارم این متن لعنتی را نباید دوست داشته باشم اما دوست دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:17  توسط فرزانه مرادی