تبليغاتX
ashika
تکذیبیه

می گی :شرط میبندم از صبح تا حالا فقط چایی خوردی و سیگار کشیدی .

ـ نه نگاه نکن صورتش پر شده

این پرشدن به درد عمش می خوره ببین چطوری گونه هاش زده بیرون

شونه هاش هم افتاده  داره می میره بدبخت چشاش داره از حدقه می زنه بیرون

اینها را که میگویی می خندم و بغضم را نگه میدارم

می گی :تازه بغضم هم داره نیگا چطور تو چشماش پر اشکه

نمی دانم این ها را چطور میتوانی این طور بلند بگویی

وقتی که در توالت خانه ات را رویم باز کردی و گفتی بیا همین جا مال تو

"من توالت خونه ام رو سیصدوتومن ماهی پنجاه تومن بهت کرایه می دم !"

چقدر دوستت دارم

وقتی صدایت را پشت تلفن کلفت می کنی و می گویی "فرزانه "

وقتی زنگ زدی و گفتی کس خل گفتن دختر ها با کس خل گفتن پسرها فرق می کنه

دخترا یه جوری می گن کس خل که ادم دلش می خواد بخورشون

چقدر ذوق کردم

آن وقت ها کمرم درد می کرد  هر کاری میکردم خوب نمیشد و تو آیت الکرسی خواندی رفت    همه جیز باورم شده بود

دیدم سگ ها دنبالم کرده بودند .تند می دویدم اما انگار برعکس می شد همه چیز به سگ ها نزدیک می شدم بعد نیما زنگ زد گفت کور شده ای کنار پلاک بیست و دو  واستاده بودم سرد بود هوا خیلی سرد چهار طبقه را یک نفس آمدم بالا دیدم بچه ها دارند می رقصند با همان اهنگی که همیشه میخواندی "هدیه واسه تولدم بهتر از این نمیشههههههههههه" دیدم خوابیدی روی تخت . ادم جلو تکانت دادم  گفتم نیما تو که فقط گفته بودی کور شده اما اینکه مرده ! صدایت می کردم بلند نمیشدی  بلند نمی شدی  ،هر کاری کردم بلند نشدی .با پا کوبیدم توی کمد دیواری تا تونستم بیدار شم . صورتم خیس شده بود اما تونستم .

گفتی :باید بهش پیروکسیکام بمالی  !کنار بخاری نشسته بودم چقدر خندیدم وقتی با هم اومدیم فلکه اول و من سوار تاکسی شدم دوباره بعد از نزدیک شیش ماه  . دلم می خواهد همه چیز مثل وقت هایی باشد که می گویم چطوری ؟وقت هایی که دعوایم میکنی ُوقت هایی که تخمه می شکنیم. ُوقت هایی که وسط قصه خواندنت هزار بار ازم می پرسی خسته که نشدی ؟وقت هایی که …

 

28 بهمن امسال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط فرزانه مرادی   |