|
تکذیبیه
|
زرد
با عنوان اصلی جاده
خُب خانم مرادی!
شما خوب فکر می کنید.
گمان می کنم چند باری من را غافل گیر کرده اید. درست؟ ولی این کافی نیست. یک اعتراف می کنم: شما هنوز از سانتی مانتالیسم فکری در رنج هستید ولی باز هم از خیلی ها جلوترید! وقتی اصرار بر این داری که چیزی را بسنجی؛ تلاش تو قابل درک و مشهود است. در تمام فضا سعی می کنی رسوخ کنی و سوراخ ها را پیدا کنی و انگشتت را توی هر سوراخ بپیچانی ولی مگر فقط سوراخ ها هستند؟ و مگر انگشت تو توی همه ی سوراخ ها به کار می افتد؟ شعری از تو می خوانم که شعریتش برایم در درجه ی دوم اهمیت است. شعری را می خوانم که با شعریتش کمی مجادله دارم. جای کلی صحبت است. دوست عزیز! اعظای امکان ِبودن به دیگران، دیگرانی که به هر جهت مثل من نیستند؛ مثل تو نیستند؛ قابل ستایش است. و بعد از آن تلاش در سمت شناخت و تحلیل بودگی. شاید چیزی هست که بهتر از مال من است. خوب است که برچسب ها را خودت روی شیشه های مربا می چسبانی و یقنن همان انگشتت در این جا کارامد است. می دانی از چه حرف می زنم؟ به شعرت نگاه کن. می فهمی سعی دارم چه چیزی را منتقل کنم؟ ولی چیزهایی هست که این مهم را از تو دور و دورتر می کند. زمان می گذرد و هستند چیزهایی این وسط، زمان می گذرد و من به این هستن ها خواهم پرداخت. تجربه هایی هستند در این میان و خلاصه هر چیزی که می توانند در فرزانه ته نشین کنند. آرام بگیرند آرام بگیرد و فرزانه دارد فکر می کند. سر و سامان می بخشد. امید دارد که چونین کند و امید دارد که همین طور هم بشود. می شود؟
من روشنفکر نیستم فرزانه ی عزیز. نمی خواهم چیزی باشم. نامی، برچسبی. همه می دانند! من الهام ملک پور هستم. تو این را می دانی؟ از خودت پرسیده ای؟ باید دوباره توی داروخانه شعر بخوانیم. نه. این دفعه باید در داروخانه شعر نوشت. تو نوشابه ات را می خوری و من ترجیح می دهم آن قهوه ی شاش سگ را نخورم. حتا آب هم نخورم. فقط به تاءنیث شعری فکر کنم. باید یه کافه باشه که توی اون آدم ها مربا بخورن. هست؟ ذهنم مدام به دنبال چیزهایی می گرده. این شعر به کسی تقدیم شده است؟ یا این شعر در حال چسباندن لیبل است روی خودش؟ روی خودش تاب می آورد. روی خودش به سرپیچ ها خیره می ماند. باید یک نفس بخوانید؟ باید یک نفس بخوانید تا کلمه روی هم راه بگیرد؟ تا این همه مشغولیت توی این ازدحام فرو کند؟ فرو نکند. باید یک بار تصمیم گرفت.
به خودم فکر می کنم.
پنج شنبه 26 مهرماه 1386
الهام ملک پور
به فدرس ساروی
(باید یک نفس بخوانید )
وافت میدهم وافت
والله که وافت میدهم
لایعقلم نه اینکه زده باشم بالا
پیراهنم تاخورده باشد از کجا؟
مثل این است بین حجت بداغی افتاده باشم
مثل این که دستم را این طوری گذاشته باشم لای در
روی در دختری لای گاری می کشد خودش را
و بعد می افتد درون خمیری کاشفم
من زکریا خورده ام
آه شیطان بزرگ من
آه من الکلم
که هر صدایی مرا هراسان بکند ؟
کرک های حیاط ؟
طلاهای ونگ دار صبح؟
جادوگر چندمم ؟
برزنگی ام؟
بافته نیستم که بشکافی ام
من گیلکی ام خوب نیست
سازه های من کوک کار نمی کند
اما کمی ویشکا وچه اینها را پدرم می گوید به من وقتی آب دستش می دهم و خودم را لای پاهاش لوس میکنم
اینها را از حمام وقت هایی که روح عموم پاپلی می شود و میخورد به شیشه می دهد دستم .
آی دستم که لای دری از جام را بلند می کرد
من عاشق کاشفم ذکریا می خورمت تا ته
نوش بشوم عقلم نمی پرد از پایم سرجایش می نشیند و بعد نه اینکه بلند شده باشد که بخواهد بنشیند نه از اولش هم
گورستان پر از صدایی است که تلق تلق
بین ابروهایم پیوندی نیست
مطلقه ام نیستمم
نیستی ام همه جا هست
من زبان خودم را دارم
من زبان ردیفی دارم
من جناق می شکنم گاهی می پرم از کیله شیله پیله
شاعرم کمی آه پدرم
به خدا ترجیح می دهم یک لات باشم تا روشنفکر
به خدا هرروز هفده رکعت نمی گویم خدایا گور پدرت
برینم ،بشاشم ،بکشم پائین ،اصلا بدهم
خاموش جنسی بیماری جنسی نیست در من فرو شدن نتواند ،آه دستم دستم ،پدرم پدرم
آه فرزند تو اسماعیل منی
خائن بیست هزار تومنی منی
در من شدن نیست کلماتند که باکره اند
شکایت نمی کنم حلاج شکایت نمی کنم
بگذار شاخه نورم را تا اخر ببرم تا ته فرو کنم حلاج
جمعیت درونم را ترک می کنم
بیرونی ام
بیرونی ام
باران
آه
گله های مردم به گسن رمه ها تبدیل می شوند
بگذارید معذرت بخواهم از اسامی مصرفی
همین طور
شماره ام را می گذارم که هرکس خواست بدهد
هر دفعه به قیمت بیست هزار تومان /.
فرزانه مرادی
17/7/86
تهران