|
تکذیبیه
|
از سهیل قاسمی
موضوعی پیش آمده اخیرن در سایت ِ جن و پری. که دانستم یکی از دوستان ِ حرفهیی، محجوب، با سواد و با فرهنگام فرهاد حیدری گوران دلآزرده شده است.
داستان این است که فرهاد گوران مقالهیی در سایت ِ یاد شده منتشر کرده با نام ِ «بررسی ابرمتن با نگاهی به Pax اثر استوارت ماولتروپ: گذار به جهان آیندهی نوشتن» و دوستانی کامنت گذاشتهاند و خواستهاند از این نمد (Hypertext) کلاهی برای دار و دستهیِ خودشان بسلفند.
موضوع البته موضوع ِ مهم و تاثیرگذاری نیست. و سایت هم سایتی نیست که بخواهد گسترده گییِ قابل ِ اعتنایی داشته باشد تاثیر ش.
اما باعث شد چند روزی دوباره چیزهایی یادم بیاید و بخواهم چیزهایی بنویسم:
مدتها ست که از نشستها و جلسهها و کارگاههای شعر بهدور شدهام. اوایل به ضرورت ِ کار و اجبار بود. اما بعد احساس میکنم خیلی بهتر شده که از حلقههای اینچنینی دور م.
هیـچ بعید نیست که شکل ِ دیگری میشد اگر؛ الان نشئهباز یا حشیشی شده بودم و دور ِ چند تا همکلهی خودم جمع شده بودیم و با شکم ِ گشنه و جیب ِ خالی تل میزدیم و سیگاری بار می زدیم. (و توی خماری یا نشئهگی) میگفتیم که این مردم فلاناند و این جامعه چنان و این مردم قدر ِ فرهیختهگان و روشنفکرانی مثل ِ ما را نمیداند. و فرداشهم تا لنگ ِ ظهر میخوابیدیم. خیلی خوشحالام که دور ماندم.
چند بار پیش آمده جاهای مختلف گفته و نوشتهام؛ اینجا هم مینویسم؛ متاسفانه قشری که ما ییم (جماعت ِ شاعر و نویسندهی جوان «و پیرترهامان حتا!») قشر ِ آبرو مندی نیستیم. هیــچ قشر ِ آبرو مندی نیستیم. یک قشر ِ بیکار؛ بی پول؛ عملی؛ فقط ادامان ادای روشنفکرها ست. رفتار ِ اجتماعی و منشمان هم طوری است که کسی نداند شعر و داستان کار میکنیم، جزو ِ اراذل و اوباش و لاابالیها طبقهبندیمان میکند!
خدا پدر ِ کتاب ِ ساختار و تاویل ِ متن را بیامرزد که همه را با اسمهایِ فیلسوفهای جدید و اسمهایِ فلسفههای جدید آشنا کرد. و همه شدیم یک مشت پُست مدرن و پست استراکچر و هرمنو... (نه هرمنوتیک کم کم از مد افتاد چون یک حالت ِ متواضعانه داشت!).
و چون یاد گرفتن و فهمیدن ِ چیزی که خود ِ کسی که ترجمه کرده هم نفهمیدهتاش، و از سر ِ غرور خواندن و خواندن که فردا نکتهها (و اسم های مهم) اش را فردا برای بچهها تعریف کنم؛ به این سادهگی ها نیست؛ و ما اما کوچک ترین مفاهیم ِ زنده گی یِ اجتماعی و آزادییِ بیان و اندیشه؛ و ... را بلد نیستیم رعایت کنیم؛ معلوم است چه می شود.
البته خوشبختانه بدبختانه جامعهی عمومی؛ و جامعهی ادبییِ جهانی؛ هیچ اهمیتی به این قشر ِ محترم نداده است. مردم که هــِــچ! هیچکدام از شعر های اینروزها، یکبار هم در محافل ِ خارجی و جهانی، داخل ِ دفتر ِ سگ نیامده است.
باز شعرهای دههی چهلیها را الان خیلیها از بر هستند. و خیلی جا ها جزو ِ تکیهکلامها و ضربالمثلها و آرایههای پارسی شده. مثلن: «چیزی بگوی، هر چه باشد!» یا «متبرکباد نام ِ تو» (اینیکی را برنامههای بسیجییِ تلویزیون هم حتا میگویند!( یا «تنها صدا ست که میماند» یا «هوا بس ناجوانمردانه سرد است» یا «سکوت سرشار از نا گفتههاست» یا خیلی نمونههای دیگر.
اما الان دیگر حتا کسانی که جدی شعر میخوانند هم یک سطر از شعرهای همکاران (و حتا خودشان) را به یاد ندارند. وضعیت ِ تیراژ و نشر و اینها را هم که همه میدانیم.
و این شده که تنها راه ِ ممکن برای مطرح شدن این شده که حد اقل باید دعوایی فحش و فحشکارییی، دسته بازییی، چیزی راه بیاندازیم که سر و صدایی بکند و نامی شنیده شود. مثلن کسی را میشناسم که با همین کارها کامنت ِ وبلاگاش را به هزار هم رساند. یعنی درست کارهایی که ایدئولوگها برای پیشبرد ِ اهداف ِ انقلابی و تخریبیشان میکنند. و دشمن میسازند؛ و مثل ِ تیمهایِ فوتبال طرفدار و دشمن درست میکنند. و موضوع را عقیدتی می کنند.
منم میخوام از فرصت سوءاستفاده ابزاری کنم و بگم این کار مشترک من و بایزید بسطامیه
"یا چنان نما که هستی
یا چنان باش که می نمایی"![]()

:
میخابد
قول داده که بخابد
قول داده که بی هیچ اضافه ای بخابد
خابش افتاده بود و میخاست بخابد
خابش از دست از پله از بام از تاراج از گوشت از نرمه از پوسته جبه هسته افتاده بود
تنها خاست بخابد
تخم گذاری مردود ربطی به اعصاب کشیده خیابان
آسفالت مغزیم روکش میخاست بخابد
و بعد کمی برای خستگی اش خروپفی بخاهد
خاهرش خانواده اش تخت مریض خوک خانوادگی بزرگ شد
کمی از زیر بغلم
کمی پشت گردنم
کمی موی دماغم شوید
کمی از خودم بخابم بخاب بخاب
تا چند روز دعا کردم
و من
بکارتی را کاشت که بخابد
:گفت
باکره ای وجود ندارد
:گفتم
فاک