|
تکذیبیه
|
کلمه کلمه کلمه
دهانم بوی سکوت می دهد
و تنم طمع ِ تلخ ِ گسِ عوضیِ کلمه
این کوچه های غریبه از من کوچ کرده اند
تمام زنبورهای کنوی کوچک کلمه را
انگشت کرده اند
به نام پدر پسر روح القدس
از خاک به خاک
و از خاکستر به خاکستر
باید برمیگشتم
اما هرگز نرفته بودم
و در پایان همچنان ایستاده ام
استوار و ابله
درخط شروع
بر جسد دوار احمقی که تفنگش بسیار ساده تر از اسلحه من بود
تقدیم به نادر طالبی ،
به لک و لاش های خانه هنرمندان
جک و جنده های انسان دوست
به کارگرای جنسی پروژه پاسگاه نعمت آباد
بچه های میدون جلیلی ، پشت خط ،لب خط، ....
ستاره بهرنگ ،
فریبا فیاضی
به موش های خیابونی ....به جنده های خیابونی که لباس هرچی تنشونه و کونشون گنده اس
تقدیم به نوار بهداشتیه لای پاهام
به دکتر سید مهدی موسوی ناکام !
دیگه باید از چی بترسم ؟
که هرزه ام ؟ که چشام گوده و لبام کبود ؟
تقدیم به ساناز رسام
که هوز مثل یه جوجه زشت کوچولو تو بغلم بغض می کنه
و وقتی می خواد بگه فاک یو
لباش لوله می شه تو صورتم
که باید دیگه از چی بترسه ؟
که هرزه ام ؟
که چشماش گود رفته و لباش کبود ؟
ساناز ساناز ساناز
هر گوشه یکی ساز یکی آواز
نوازنده های خیابونی و سازهای زهی
تقدیم به هدیش که دنیا رو نجات میده
به رضا موز که هرکاری کنه رضا موزه و یوهان نیست
تقدیم به سامان استرکی ، استربترکی ، کی؟
که باید از چی بترسم ؟
که هرزه ام ؟
که سرخه لبم و رجحه سایه ؟
تقدیم به شلوار شیش جیبای رنگارنگ
و چفیه سرم که دیگه سجاده ی نماز رزمنده های اسلام نیست
تقدیم به کاسب کارای میدون مولوی ، به اصغر رها
که باید از چی بترسه ؟ که هرزه اس ؟
که چشاش گود رفته و لباش کبود ؟
تقدیم به بهزاد بارانی که تنش مثل تنم درد می کنه
درد
درداش ته کشیدن و دستاش تنهان
به حمید زیارتی که رو کوله ام طرح می کشه
و پی دو نخ سیگار پایه بلند می گرده
به کلید ، به سیخ ،نخ قاشق
به مقدم ترین خط مقدم دنیا
تقدیم به امید توشه
المیرا عبدالهیان
فرشته فرشاد
به دکسترامتافون پی
یحیی حق شناس
به ترامادول
حمید ایرانپور
مهدی فرزانه
به حشیش ،
گراس،
ماری جوانا
بهنام بدری
سنگ
بنگ
کراک
تریاک
هروئین
مسکالین
کوکائین
آه کوکائین اه کوکائین
به مجید یگانه ، یاور باقری
به شیشه
شکستم
گردو
شکستم
....
شکستم
شکستم
شکستم
به تموم مخدرهای ریز و درشت این زباله دونی
به تمام اونایی که دلاشون روتو سیگاری بار زدن و درد کشیدن و ته
تقدیم به سه راه اذری و سامان رستمی ،سمیرا یحیایی
تقدیم به سید محمد علوی راد و مترو امام خمینی : مسافران محترمی که در این ایستگاه ...
به چال گونه هایی که باید کارگر بگیری پرشون کنه .
که باید از چی بترسیم ؟ که هرزه ایم ؟ که لبا سرخه و چشا هم ؟!
پی نوشت :
سطرهای قرمز از نادر طالبی
www.3panj.org

| نگاهي به کتاب «خودکشي نهنگ ها اده را غرق عرق کرده بود» |
|
نگاهي متفاوت به اشيا |
|
سجاد صاحبان زند |
هرچند
هيچ شعري را نمي توان با تئوري ها خط کشي کرد، اما گاه مي توان براي درک
بهتر آن، کارکردهاي فني اش را برشمرد. اين نکته در بسياري از موارد به
مخاطب احتمالي شعر کمک مي کند تا در ارتباط با آن، از ميانبرهايي برود که
گاه پيدا کردنش، آنچنان آسان نيست. نگاه فني به مقوله شعر و خوانش آن، اگر
حتي به اين مقصد راهي نو نگشايد، دست کم مي تواند شعر امروز را از بي
هويتي دور کند، چرا که بزرگ ترين آفت شعر امروز، در کنار همه مشکلات و
حاشيه هايي که دچار آن است، عدم شناخت مردم از گونه هاي نو ادبي است.
مخاطب شعر امروز، هنوز نمي داند شعر معاصر را چگونه بخواند و بعد از
خواندن از آن چه دريافت کند. خواندن شعر معاصر و قضاوت با معيارهاي شعر
ديروز، آفتي است که نه به شاعر کمک مي کند که دغدغه فضاي حال را دارد و نه
به مخاطب سودي مي رساند که قدم زدن در کوچه امروز شعر را نياموخته است.
قضاوت در مورد شعر را بايد به زماني موکول کرد که مخاطب با شعر امروز آشنا
شود و از سويي بياموزد که هدف از سرودن و خواندن اين کالاي فرهنگي چيست. اين رويکرد و نوع نگاه ما را به سه شاخصه مهم فني در مجموعه «خودکشي نهنگ ها جاده را غرق عرق کرده بود» مي رساند. اما پيش از آنکه به اين سه خصوصيت به طور مختصر و گذرا بپردازيم، يادآوري نکته يي ضروري است. فرزانه مرادي به مثابه يک شاعر معاصر، جدا از آنکه کارهايش تا چه اندازه مورد پسند عامه مخاطبان شعر است، نگاهي متفاوت با نگاه سنتي به شعر دارد. او به هيچ وجه دنبال پيام نيست و نمي خواهد معناي خاصي را به مخاطب ارائه کند. آنچه که مرادي و ديگر شاعران همفکر او دنبال مي کنند، نوعي نگاه نو به زبان فارسي و امکانات آن است. اينکه اين شاعران تا چه اندازه در اين امر موفق اند از جمله مسائلي است که بايد آن را در نوشتاري ديگر مورد بررسي قرار داد. لب کلام آنکه، نمي توان معنامحوري را ملاک و معيار مناسبي براي شعر فرزانه مرادي قلمداد کرد. اولين نکته را بايد در کارکرد و بدل شدن فاعل بي جان به عنوان سوژه اصلي، جست وجو کرد. فرزانه مرادي چنان که در اغلب شعرهايش فاعل غيرجاندار را به عنوان فاعل اصلي جمله قرار مي دهد عنوان کتابش را نيز بر همين قاعده برمي گزيند. چنين نگاهي که سابقه يي طولاني در شعر فارسي دارد، مي تواند با لحن و زبان شاعر، امضاي او را به خود بگيرد. از سويي ديگر مي توان سابقه اين نوع نگاه را در «رمان نو» فرانسه نيز جست وجو کرد، آنجا که بزرگان اين شيوه ادبي از مرگ قهرمان گفتند، نوشتند و بيانيه صادر کردند. چنانچه اين لحن و فضاي «مرگ قهرمان»وار را مي توانيم در کتاب «خودکشي...» نيز ببينيم؛ «از مرز/ شروع مي شوم/ سرما شدتش را به دست مي گيرد/ در هوا مي رود...». در اين شعر، مرادي به جاي آ نکه نگاه مدرن شاعرانه (و حتي نگاه سنتي) را ملاک و معيار کارش قرار دهد، از «سرما» مي نويسد و انسان را در آن مستحيل مي کند. از سويي ديگر آنچه اين کارکرد شعر مرادي را ويژه مي کند، نگاه داستاني اوست که به شکل و شمايل روايت «رمان نو» خودنمايي مي کند. او اشيا را به همان اندازه مورد توجه قرار مي دهد که قهرمان هاي شعرش را. به روايت ساده تر مي توان شعرهاي مرادي را شعرهاي بدون قهرمان دانست که در آن اشيا به اندازه قهرمان ها داراي اهميت مي شوند. در مقوله يي عام تر، بازي با زبان ديگر دغدغه فرزانه مرادي است. او در کتاب نه چندان پرحجمش ساختارهاي متفاوت زباني را تجربه کرده و تلاش کرده است تا از ظرفيت هاي پيدا و پنهان زبان فارسي بهره ببرد. اين تلاش او در ترکيب ها، نوع نگاه به فعل و جابه جايي زباني به نمايش در آمده است. تجربه هايي از اين دست قطعاً او را در راه رسيدن به زباني پالوده تر کمک مي کنند؛ «چنان از تو پرم که از خودم چمدان/ چه مي دانم چهارپا هاي همسايه مي زنند دف...» از طنزي که در قالب پارودي در شعرهاي مرادي وجود دارد، بايد به عنوان سومين ويژگي کارش ياد کرد. او کمتر چيزي را جدي مي گيرد. کمتر نکته يي را به طور قطعي بيان مي کند، کمتر خود را مبرا مي داند و اين است که تداعي کننده آن شعار معروف است؛ «وقتي نمي تواني مساله يي را حل کني، به آن بخند.» نمونه خوب اين ادعا، همان سطر زيباي «به حافظه سنگ پناه مي برم» است. رويکرد اينچنيني از سوي شاعر سبب مي شود نوعي جهان بيني خاص بر شعر او حکمفرما باشد؛ فضايي که در آن هيچ چيز معناي مرسوم و متداولش را ندارد؛ «من هميشه فکر مي کردم که صداي قيچي چطور مي تواند/ خرجم را ببرد؟» «خودکشي نهنگ ها جاده را غرق عرق کرده بود» را بايد تجربه يي از سوي شاعر دانست، تجربه يي که آن را مي توان نه تنها براي شاعر که براي ادبيات معاصر سودمند دانست، بلکه همواره مي توان از نکته هاي مثبت و منفي کارهايي تجربي آموخت. خودکشي نهنگ ها جاده را غرق عرق کرده بود/ ناشر؛ مهرراوش/ فرزانه مرادي |

نشر الکترونیک عروض در ادامهی انتشار کتابهای اینترنتی، مجموعهی قطعههای انتقادی علی سطوتی قلعه را منتشر کرده است. «چرا من اینقدر تند مینویسم؟» نوشتههای علی سطوتی قلعه را از زمستان ۸۳ تا بهار ۸۷ دربرمیگیرد.
در صفحهی 3 کتاب آمده است: « پیشگفتارها، درآمدها و مقدمهها معمولا به قصد واکسیناسیون در ابتدای کتابها گنجانده میشوند. گویی مخاطب باید در جریان باشد که آنچه میخواند، در چه پسزمینهای قرار میگیرد. این چند سطر آغازین میآید تا هم خیال مخاطب را راحت کند و هم کتاب را از گزند سوءتفاهم محفوظ بدارد. بدیهی است «چرا من اینقدر تند مینویسم؟» نخواهد در چنان مقام امنی قرار بگیرد و هرگز آرزومند می بیغش و رفیق شفیق نباشد.»
«چرا من اینقدر تند مینویسم؟» شامل یک بخشِ صفر و در پی آن، چهار فصل است و قطعههایی با این عناوین را در خود جای داده: «چرا من اینقدر تند مینویسم/تزهایی در باب اختگی فرهنگی»، «کنش مانیفست/اینک به سوی ضدشعر ـ قطعهی پنجم»، «نیمهی نادر نیما/نگاهی به پیریزی کاریزمای ادبی شاعر معاصر»، «ایمان بیاوریم به آغاز آنچه نیست/حاشیهای بر یک شعر بلند»، «مرد مولف/ درآمدی بر کارنامهی یداله رویایی»، «شاملو، براهنی و دیالکتیک معاصرت/برای دهمین سال انتشار «خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» »، «ظلاله؛ کتابی که نباید خواند/در ضرورت یک انتخاب»، «اعلامیهای علیه زن، علیه شاعران زن، علیه شعر زنانه»، «دار و دستهی غربتیها/نگاهی به شعر مهاجرت»، «شعر دههی هفتادی یعنی همین؟/یک ترمینولوژی و چند قطعهی دیگر»، «چرا بیانیه علیه برگزاری جشنوارهي شعر فجر را امضا کردم؟» و «شبی از شبهای بخارا با پیرزنی در کنار دست».
پیشتر اغلب این قطعهها در پایگاه اینترنتی مطرود منتشر شده بود.
کتاب را میتوانید از اینجا دریافت کنید.
بچه منفی ها خط درشت کرده بودند
و همه چیز را در مسخره بازی می کردند
کمی به سمت دو دست قاتلم بر می گردم
که گلویم را فشار می دهد
کم کم
فرزانه مرادی
۲۰ / بهمن /هشتادو سه
فاحشه های درونم را یکی یکی اعدام میکنم
با اعلام ساعت دوازده
چشم های بی هر نگاهی به هر سویی پرتاب می شد
در آوردم و دراز کشیدم
وقتی تلفنم یک طرفه از یک سمت می شود
ایمان می اورم
دوست وجود ندارد
خواهرم گاهی مثل بانک ملی دیده میشد
می خواهم انقدر در بی خبری باشم تا بزرگ شوم
بزرگ
شانه خالی کردنم
می شکند
لکه لکه های فاحشه بزرگ می شود
مردی به سمتم از دور نزدیک است
و دندان هایم را با جارو می دوزد
یک وقت هایی وقتی مهسا زنگ می زند می خندم انگار
و دو ردیف پیانو می پوسد
شپش گذاشته بود سری از پسربچه های درونی ام
گری گرفته بودندمردم
و گوش هایشان پر از روغن کرچک بود
یک زن در یک جمع عمومی لخت وزید
و یک میخ توی من قلت می خورد
دفاع نمی کردم
و در یک سوم میانی خودم با شکست مواجه شدم
آنقدر گریه کردم تا لرزیدم
نا امید برگشت خوردم
چیزی برای خوردن نداشتند
و با بی توانی خود کنار هم خواب بودند
فکرکردم اگر چشم هایم بسته باشد می توانم ببخشم؟
با چشم های بسته ام باقی زندگی ام را ادامه می دادم
این یک شعر فوریست
برای کسی که ....
این بخشی از گفتگوی من و گرگوار سامساست
gregoar_zamza:
خدا تورا به پاي همه بوالهوسان دنيا پير کند بانو
اين يک شعر فوريست
براي کسي که نه لاغر است و نه سيگار مي کشد
عادت کرده که خودش را توي خودش زندگي کند
با خودش بخوابد
بيدار شود
موهاي خودش را با خودش شانه کند
و مردان دنيايش همواره اجنه وار به دورش
سرهاي بريده قربانيان هرروز و همه روزش
شعر هاش
توي دفتر کاغذيش
سر نوارش بيرون زده از کوله پشتيش
و من او را تصور که چه عرض کنم
فقط...
خدا به داد همه خيالاتمان برسد
چرا که اين ها همه براي دختريست
که فقط خودش را
اوففففف
لعنت به شما شاعرا
زنده باد من
و من مدام به فاحشه ها فکر می کردم
آه فاحشه های درون من
گرسنگی از خیابانی که گاهی از آن می گذشتیم
توی دست هام جابه جا میشد
نانوایی ها تعطیلی گرفته بودند
و مردم نهلیسم میخوردند
تمام ماجرا زیر سر خاطرات موتورسیکلت بود
یک پسربچه ی ترسو شلوارش را خیس می کند
فحش می دهد فحش بد
روسپی خطاب می کند
و پای دیوار می شاشد
احسان بر میگردد قهوه اش را روی من خالی کند
به شکل سرخپوست ها دسته دسته رفتند
زیر پلک چپم چروک خورد ناگهان
و داشتم به جایی دیگر
نگاه می کردم
چشم های من بی سو شدند از هر سمت
این را از تاثیرات ماری جوانا بر چاکراه های مغز برداشتم
و به مدت چند روز متوالی فرار کردم
می روم توی خودم جمع بشوم
و با هر ضربه ای نخندم دیگر
می روم به مدت یازده روز برنگردم
اتهامات بیرونی را توی کله ام می ریزم
فریاد می زنم :
تشابه حیوانی موجودی که درمن رشد کرده با من تفاوت چندانی ندارد
هر دوییم و از یک سلاح استفاده می کنیم
آتش بگیرید زیتون های ویرانی
آتش
مادر کوچکم از برای بیماری ام آش کشک دم میکند
بی فایده است
شلوارم را می کنم
بی فایده است
و پوستم به خراشیدن اصرار دارد
بی فایده است
یک نفر از پشت در می افتد
و
خون ریزی ادامه دارد
بی فایده است
بی فایده است
بی فایده است
تنها
شخص دریده مرده
جسد دریده شده اش را روی کمر حمل میکند
خوشحال به نظر می رسد
به یک اندازه کم شده ام
کالیبرهای پنج و نیم را پنهان می کنم
ناخن هایم را می کشم
حالا تنهام
می توانم به خودم برگردم
دست درونیاتم را بگیرم
زندگی کنم
تنها
سوسیالیسم
پوپولیسم
دادائیسم
.
.
.
خودم را به
سلاح کمری MicroMax 380
معرفی میکنم

سوم خرداد هشتادو هفت
تهران
اعلامیهای علیه زن، علیه شاعرانِ زن ، علیه شعرِ زنانه
۱- نوشتن علیه زن به خودی خود میتواند انگهای مستعمل مردسالارانه بخورد. باید دانست حمله به پایگان زنانه، همانا حمله به پایگانهای مردسالاری است. زن، وجود ندارد مگر در چارچوب گفتمانی مردسالارانه – و نه حتا گفتمانی مردانه- .
۲- ولتر مینویسد: « اگر خدا وجود نداشت، بشر آن را اختراع میکرد.» دربارهي زن اما میتوان مشروطیت را کنار گذاشت و صراحت بیشتری به خرج داد:« در آغاز، زن نبود و تنها با قوام مردسالاری بود که آن به وجود آمد.»
۳- همانگونه که میتوان فئوالیسم را معادل پدرسالاری گرفت، کاپیتالیسم را باید برابرنهادهای برای مردسالاری دانست. فئودالیسم، سرنوشت خود را با مفهوم «زمین» گره میزد؛ بنابراین همزمان تنها و تنها به تولید «مادر» بسنده میکرد؛ در خانه و بر سر زمینهای کشاورزی. کاپیتالیسم اما آخر و عاقبت خود را در هر چیزی همچون «سرمایه» میدید و میجست؛ این است که دست به کار ایجاد «زن» شد؛ در کارخانه و پشت میزهای روابط عمومی.
۴-کاپیتالیسم زن را میسازد و در عین حال از آن تغذیه میکند. زن، اساسا کیفیتی کاپیتالیستی دارد. اگر زن به وجود نمیآمد، مدتها پیش از این مبارزهی طبقاتی جهانی به ثمر نشسته بود.
۵- کاپیتالیسم خود را مدیون زن میداند. فمینیسم، ادای دینی است که کاپیتالیسم خود را موظف میکند تا در برابر زن انجامش دهد.
۶- فمینیسم برگرفته از فرهنگ تودههای «بهـگاـرفته» نیست. فمینیسم میآید تا تودههای به گا رفته را در حوزهای جز «بهـگاـرفتن» مستقر سازد. با این همه، سادهلوحانه است اگر آن را کنشی همدلانه به شمار آورد. تنها مفهوم بهـگاـرفتن است که به بازی گرفته میشود و ضمن این که ارتقا مییابد، همچون اتفاقی پیشروانه خود را مینمایاند. در یک سپهر فمینیستی، امکان بیشتری برای بهـگاـرفتن تعبیه شده، بدون آن که گفتمانی از این دست شکل بگیرد. فمینیسم در عین حال که به دایرهی بستهی بهـگاـرفتن دامن میزند، در برابر شکل گیری گفتمانش مقاومت میکند.
۷- فمینیسم تنها فرهنگ زنانهی مصرف را نیست که به مثابه یگانه آرمان کاپیتالیسم به خورد تودههای بهـگاـرفته میدهد. فراتر از آن همزمان خود به مصرف تودههای بهـگاـرفته دست میزند. هر سازهی فمینیستی را باید پیش از آن دستورالعمل مصرف برای تودهها از یکسو و مصرفِ خودِ تودهها از سویی دیگر به شمار آورد. بنابراین چندان نباید به عشوههای انقلابی ان دل بست. فمینیسم، فرهنگ تودهگرایانهی مصرفی است؛ گیرم بیشتر در طبقهی الیت رایج باشد.
۸-خواهینخواهی همه در قطعیت اجتماعی فمینیسم سهمی به خود اختصاص میدهند. نمیتوان در جهانی که پیروزی نهایی کاپیتالیسم را به جشن نشسته زندگی کرد و به دانش فمینیستی آلوده نشد. شاید دیگر شک و تردیدی وجود نداشته باشد در این باب که باید زن را به رسمیت شناخت و حقوق مدنیاش را به آن بازگرداند. با این حال، در برابر هر گونه وادادنی باید مقاومت ورزید. اگر چارهی دیگری نمانده باشد، باید فمینیسم را همچون منشی خصوصی و در عین حال بدیهی به کار بست و این میتواند یکسر جدا از حمله به پایگان فمینیستی باشد و این نمیتواند بهانهای باشد برای پارهای تظاهرات فمینیستی رایج. دربارهی آن چه بدیهی به نظر میرسد، به حرف نشستن و سینه چاک کردن بیهوده است. باید به عمل بسنده کرد و همزمان، چه باک از این که باید به پایگان گفتمان فمینیستی تاخت.
۹- در عین حال باید نشان داد که چگونه فمینیسم زن را میسازد و به مصرفش میرساند. باید بار دیگر مفهوم بکارت را احیا کرد اما نه به آن کیفیت ارتجاعی که فمینیستها به آن نسبت میدهند و از میان برداشتنش را طی نسلهای متوالی جزو پیروزیهای خود به شمار میآورند؛ بل بکارت همچون سوژهای که هویت دخترانه را برمیسازد، با همان شیطنتهایی که با خود به همراه میآورد: سرباززدنها از نظام تولید و گریختنها از آن چارچوب بورژوایی. این آخرین فرصتی است که میتوان به بدنهایی داد تا خود را از مهلکهی زنانگی خلاص کنند.
۱۰- فمینیسم فرآوردهی نظریـاجتماعی نظم کاپیتالیستی و مردسالارانه است و درست به همان میزان نیات توسعهطلبانه و تمامیتخواهی در سر دارد. در واقع، نمیتوان از امر فمینیستی سخن گفت و تنها از امر فمینیستی سخن گفت. هر گونه رویکرد فمینیستی متضمن آن است تا بلافاصله تمام حوزههای انسانی را به تملک درآرد و از نو بازسازد. از این منظر، فمینیسم را باید در چارچوب منش ذاتباورانهای که دارد گنجاند. فمینیسم به ذات زنانه قسم یاد میکند. الاهیات زنانهای که کریستوا در پیش مینهد هرگزاهرگز برآمده از یک رویکرد تطبیقی بیناحوزهای نیست که میکوشد پلی میان الاهیات و دانش فمینیستی بزند؛ بل اساسا خواست الاهیاتی ذاتا زنانه را به نمایش میگذارد. همچنین است استتیک زنانه و زبان زنانه.
۱۱- شعر زنانه وجود ندارد، نه بنا به دلایلی که از نگاه بنجول اومانیستی نشات میگیرند و چنین وامینمایند که جنسیت را فروبگذارند و اومانیتهی موجود و مشترک را بچسبند، بل به اتکای امکان وجودیش: نمیتواند وجود داشته باشد. باز نه بنا به دلایلی که وجود زن را شعر مجسم میپندارند و شعر زن را حشو و زائد میدانند، بل به شهادت گزارشی که میتوان از فرآیند برساخته شدن زن در نظم کاپیتالیستی به دست داد: زن به مثابه ارزش افزوده و با کیفیتی سخت ارگانیک که همزمان تولید میکند و به مصرف میرساند؛ به گونهای که درآمدزاترین کارخانهی انسانی به شمار میآید. بدین ترتیب، زن ارزش افزدهی شعری است که مینویسد؛ ارزشی که تنها سوژههای مصرف میتوانند برایش قائل باشند. شعر زنانه شعری است برای خریدن و نه خواندن. شعری برای پاره کردن و به دور انداختن. شعری که در خود این قابلیت را به وجود آورده که جرش داد و محل سگش نگذاشت.
۱۲- اگر بنا باشد از ذات زنانه سخن به میان کشید، ارگانیسم زنانه در منع وجود شعرِ زن سخت به کار میآید. در حالی که شعر را باید کنشی یکسر نوشتنی دانست ـ البته نه بدان کیفیت و غایت سانتیمانتالیستی که بارت در پیش مینهد، بل با تاکید بر وجوه ماتریالیستیِ آنـ اندام زنانه منشی شفاهی را به نمایش میگذارد. اندام زنانه سراسر لب است. لبه است. همهاش حرافی است و ورای آن حرفها باید آماده شد تا به درونش رفت. اندام زنانه آن توُست و چیزی که بیرون است همچون نوزاد تنها تا مدتی میتواند از آن توُ تغذیه کند. بدین ترتیب، فقط تا مدتی میتوان حیثیتی تحلیلی به شعر زنانه بخشید. پس از آن موسم خیانت از راه میرسد اما نه به مثابه حقی زنانه که فمینیستها روی آن پا میفشارند، بل در چارچوب امکانی که اندام زنانه برای طرف مقابل فراهم میکند. تنها اندام زنانه این قابلیت را دارد که ناگهان نادیده گرفته شود، از بین برود و به عبارتی سادهتر، به آن خیانت شود. گویی هر زن از دیگران میخواهد تا بدو خیانت کنند. باید به زنها خیانت کرد. شعر زنانه وجود ندارد مگر در چارچوب آنتولوژیکی که برایش دست و پا میکنند. تنها در همان لحظات میتوان تابش آورد. باقی کُسِ شعر مطلق است.
۱۳- تحمل شعر زنانه از تحملِ شاعرش باید آسانتر باشد. شعر زنانه را یکسر میتوان به کناری نهاد و از حیثیتش انداخت. شاعرانِ زن اما مثل تکیاختهایهایی که منتشر میشوند، همان جا هستند، با همان ارزش افزودهای که اجازه میدهد تا باشند. آنها مرتب جلوی چشم ما سبز میشوند. مرتب از این ور به آن ور میغلتند. مظهرِ تساهلِ تخمیِ ادبی به حساب میآیند. به همه رحم میکنند تا به خوشان جایی برای نشستن تعلق بگیرد. اجازه میدهند همه بیشتر از آن چه در جنم خویش مییابند، به آنها خیانت کنند تا در نهایت چهرهی یک قدیسِ بچهکونی را به خود بگیرند و معصومیت احمقانهشان را به نمایش بگذارند. کودنترین و بیدستوپاترین آدمهایی هستند که ممکن است تا به امروز روی زمین زندگی کرده باشند. البته در این گزاره نباید ردپای هیچ کنایهای را گرفت که یکسر واقعیت محض است. اگر شاعر زن نبود، چیزی از ارتجاع ادبی باقی نمیماند. آنها هستند که زیر پر و بال ارتجاع ادبی را میگیرند و مولامولاگویانش به نظاره مینشینند. فاک یو آل
۱۴- حمله به پایگان زنانه به معنای برساختن فضای مردانه نیست. مسئله این نیست که زنها را باید به خانه فرستاد تا تنها مردها پشت تریبونها شعر بخوانند و در کافهها سیگار خود را روشن کنند. بر عکس... به جای در پیش گرفتن سیاستِ استالینیستیِ تصفیه باید شروع کرد به ازـدستـدادن. باید هدف نهایی ازـدستـدادنِ همهی آنهایی باشد که بنا به ارزش افزودهشان تا به امروز تحمل شدهاند: یکی به دلیل زن بودنش، دیگری به دلیل سابقهی ادبیش و دیگران شاید به دلیل همخونی، همکیشی، همولایتی، همسایگی و همپیالگی. فاک یو آل
۱۵- اعلامیه علیه زن، علیه شاعرانِ زن و علیه شعرِ زنانه هیچ استثنایی نخواهد داشت.
جمعه، ۱۷آبان۱۳۸۶، تهران
علی سطوتی قلعه
پایگاه اینترنتی مطرود
پی نوشت:
این متن را دوست دارم این متن لعنتی را نباید دوست داشته باشم اما دوست دارم
باکرگي در يک دانشگاه آمريکايي
محققان متوجه شدند که ميزان باکرگي به رشته تحصيلي دانشجويان مرتبط است.در عکس زير متوجه ميزان باکره گي دانشجويان رشته هاي مختلف خواهيد شد.
نتايج زير مربوط به دانشجويان دانشگاه ولسي ايالت ماساچوست آمريکا مي باشد. همانطور که مي بينيد، باکرگي در دانشجويان رشته رياضي بيشتر از همه و 83% است و در دانشجويان رشته هنر 0% است.
اه کشف تمایز میان گه و گل خیلی زود شبیه عادت میشه / میشه جلوتر رفت و بی خیال جهت شد
با احترام :تقدیم به احسان کریمیان و ارمغان همیشه با من
می رم ته پارک و با خودم زمزمه می کنم من زن میخوام تا بر برگردی ،احساس سرخوشی تو تموم تنم و لباس هام و رگ هام و همه جام موج میزنه ،تا تو برگردی می رم ته پارک و چند بار برمی گردم . مثل تنها دفعه ای که از زندگی کردن خوشم اومده باشد و بخواهم ادامه اش بدهم .نمی دونم این درد از کجای سرم شروع به قدرت گرفتن کرد که منو این طوری از دست و پا انداخت تا تو بتونی بهم بگی چلمن . تو روزایی که خون از لای پاهام شتک میزد و ضعف از تموم ذهنم بیرون نمیرفت وقتی یه کم پاچه شلوارم می رفت بالا و سفیدی ساق پام معلوم میشد خنده ام میگرفت .که احساس امنیت نمی کردم . بعد اون روز که رسیدم کنار همه ادم های لعنتی و نمی تونستم حرف بزنم . بغ کرده بودم مثل یه بچه گنجشک و داشتم به این فکر می کردم که چقدر وجود یه رگ لای پاهای من می تونه مهم باشه . در باز شد و یکی یه بالش پرت کرد سمتم سرم رو فرو کردم توش تا صدای هق هقم رو کسی نشنوه . در باز شد . یه چیزی مثل یه لواشک که یه دفعه بهت برسه بدون اینکه خواسته باشیش با تموم وجود افتاد تو صورتت . می دونی یه وقتایی یه چیزایی از آسمون واسم می افته . مثلا یه لنگه کفش . می دونم کار کی می تونه باشه ،هر وقت با هم قهر می کنیم می یاد و یه ماچ می ذاره رو لبم و می گه وووووی چه لبای گوشتیه ردیفی داری و برق چشماش می زنه تو چشام و نمی تونم ببینم که مثلا این لنگه کفش رو از کدوم ترک سقف می تونه بندازه پایین . و چقدر نشونه گیریش می تونه خوب باشه واسه ی این کار لعنتی !که میتونه با اون نمره ی چشم چهار ونیمش اون ترک ریز رو تو سقف اتاق من ببینه و یه جوری اون چیز رو پرت کنه که درست بیافته بالای تخت من . به هرحال وقتی ما با هم قهر می کنیم اون می ره و تو فاصله ی چند هزار کیلومتری و دراز میکشه رو ابرا و از اون بالا واسم چرت و پرت ،پرت میکنه .
آره داشتم به نقاشی های اکسپرسیونیستی فکر میکردم که چرا من از این چیزا سر در نمی ارم و بیشتر سرم پرت میشه به یه جای پرت که دیدم ته پارک دارم راه می افتم و احساس سرخوشی مفرط تموم جونم رو فرا گرفته و یه شیشه دکسترامتافون پی دستمه ،همه چی محو شده بود و من داشتم یه سری تصویر می دیدم . خیلی خوب بود ،می دیدم که یه سری دختر دارن تو آتیش می رقصن ولی اینجا آتیشی روشن نبود . من داشتم می سوختم . رگ هایی که داشتن قطع می شدن و خون همه جا پخش می شد . رگ هایی که از لای پاهام می زد بیرون و کش می اومد. زمین و زمان کش می اومد ،فاصله ها قاطی شده بودن و من احساس کسالتم رو از دست داده بودم .
در باز شد و من افتادم بیرون . در و بستن و من بیرون در چند دقیقه سرم رو خاروندم و با خودم فکر کردم :یعنی من رو انداختند بیرون ؟خوب شما میتونید سنم رو در نظر بگیرید یا لباس هایی که پوشیدم یا موسیقی که دارم گوش میدم اما نمی تونید تصور کنید که من باشید ،ها؟آره خب من همیشه همین بودم . هیچ وقت نتونستم از سورئالیست و دادائیست و داداپست و اکسپرسیونیست و ناتورالیسم و هنر کانسپتچوآل سردر بیارم . همیشه بین ادم های گنده و روشنفکرا یه کوتوله بودم و بس . سوادم همین قدره و اعتراف میکنم و اگر تا حالا کاری کردم که باعث اشتباه دیگران شده اون فعلیت رو از سمت خودم تکذیب می کنم . من فقط چس ناله می کنم و حتی گنده گوزی هم بلد نیستم . خیلی ساده اس .خیلی خیلی زیاد ساده اس .
وقتی از دیدن زیباترین چیز دنیا طفره برید و بمونید ته پارک و برا خودتون شراب بریزید ،بعد چراغ های گردون بالای ماشین های پلیس بزنه تو صورتتون و بعد با یه لنگه کفش که یادتون نمی اد لنگه دیگه اش رو کجا و کی چیکار کردید فرار کنیدخوب تموم اینا نشون میده که شما حالتون یک سر سوزن خوب نیست. ساده اس . خیلی ساده اس . نمی دونم اصرار شما واسه پیچیده کردن این ماجراها چیه .
قرارمون بود جای همیشگی یادم نمیاد که از کی و از کجا این "جای همیشگی" افتاد تو دهنم و اونم خوب فهمید که جای همیشگی یعنی چی ،یعنی کجا . تقریبا دیگه الان نصف ادم هایی که هر روز می بینمشون می دونن جای همیشگی ما کجاست . قبل اینکه تلفن رو بذارم گفتم پس نیم ساعت دیگه جای همیشگی . اما الان یک ساعت و نیم از اون موقع گذشته و من هنوز ته پارکم و دارم ته می کشم .( ته یه جور مواده )سرگردون بودم و کف دستام عرق کرده بود . مثل این بود که ندونم کجا موندم و این چیا چیه که دست و بالم رو بسته ،داشتم به راهم ادامه میدادم ،چشمام رو که باز کردم دیدم از ته پارک دارم می یام به سمت سر پارک و دنیا بکارتش رو از دست داده . خیلی دلم میخواست بدونم چقدر درد داره این که این رگ برداشته بشه ،راستش من فقط چشمام رو بستم و پاهام رو باز کردم بعد به سقف خیره شدم و سعی کردم واسه خودم این جوری هضمش کنم که اینم یه چیزیه مثل دوره هایی که هر ماه می یاد سراغ ادم و میره . تو این فکر بودم که پام افتاد تو چاله و با ناباوری دیدم یه لنگه از کفش هام پاشنه داره و اون یکی یه ادیداس دوهزارو چهاره !داشتم همین طور با این اوضاع کلنجار می رفتم که یه دختر با کفشهای پاشنه دارو گوشواره های مغناطیسی لاغری از کنارم رد شد با هر قدمی که بر میداشت مطمئن می شدم که سینه هاش اونقدر سفته که لازم نیست کرست ببنده ،اینو میتونستم با تموم رگ هام داد بزنم . یه پسرک همون لحظه از کنارم رد شد.داشت با هدفون یه اهنگ گوش میداد،با اینکه هدفون تو گوشش بود یه تیکه اش میگفت: ورود با ما بود پس خروج با شما .
رفتم توش اما نتونستم ازش بزنم بیرون . این شد که تو تاریکی موندم .مثل این بود که تو سرم کرم انداخته باشند و این کرم ها از سرو کول مغزم بالا برن ،نمی تونستم بفهمم یعنی تا می یومدم بفهمم همه چی قاطی می شد کرم ها می افتادن رو هم و ..... چقدر دیر می شد اگه کرم ها می تونستن از شکاف های من رد بشن و به من نفوذ کنن . باید از این موقعیت استفاده می کردم . نباید فقط اریک کلپتون بخوره تو دیوار و بریزه رو زمین باید از این انرژی استفاده کرد . مثل اینکه خودم هم باورم شده بود همه این ماجرا ها رو . من فوق العاده انرژی ذخیره کرده بودم که از اینجا رد بشم .
قدش یه وجبی از من بلند تر بود و همه جاش رو که چک می کردی عکسایی از یه دختر با موهای مشکی و صورت استخوونی و معصوم میزد بیرون . دختری که به پاهاش پا بند مغناطیسی می بستن که با هر قدم صدای جیرینگ جیرینگش تو کل این منظومه پخش شه تا گمش نکنیم . نشستم کف زمین و رگ هام رو کشیدم بیرون ، با رگ هام یه بند ساختم و با استخوون های دستم یه گردنبند تا بندازمش گردن کی؟
بارون شدیدی گرفته بود . ترسیده بودم از خیس شدن . از اینکه یه دفعه سر برسی و منو زیر بارون ببینی و ... این شد که گفتم ببخشید سیگار دارید ؟آتیش هم دارید ؟ می شه اول فندکت رو بدید بعد .... بعد یه سیگار روشن افتاد روم . سرم و بلند کردم و تا اومدم بگم مادر ... دیدم ...................
می شد ازش از هر دری دری وری گفت و نگران نبود که الان داره به چی و به کجا فکر میکنه . اینکه تو الان یه جنده ای یا داری ادای جنده ها رو در می یاری ؟صدای آژیر تموم خیابون رو پرکرده بود و من از ته پارک به همه جای پارک سرک کشیده بودم . تو جیبم این چیزا رو می دیدم: یه چند برگ علف و یه شیشه دیگه دکسترامتافون پی که نمی دونم از کجا سر از جیب من در اورده بود این یکی ؟با دویست تومنی که باید می رفتم و از زیر پله ای اون طرف پارک چایی دمی می گرفتم تا این سوز لعنتی که از همه جام نفوذ می کرد رو یه حالی بهش بدم . مدتی بود دنبال هم خونه می گشتم و کسی نبود که رو تخت من خستگی هاش رو در به در کنه واسه همین بود که خیلی وقت میشد (دقیقا یادم نمی اومد از کی ) که خوابیدن با ادم های مختلف رو ترک کرده بودم و به آغوش بی پناه خودم پناهنده شده بودم و داشتم روزهام رو این طوری سر می کردم . باید از انرژیت استفاده کنی . اما دیگه چیزی باقی نمونده بود و من داشتم از مکان های مختلف به زمان های مختلف پرت می شدم . بطریه خالی رو پرت کردم به سمت جوب آبو یه لنگه از آدیداس های دوهزار و چهارم رو که چند پاراگراف بالاتر گم کرده بودم رو اینجا پیدا کردم . داشتم از دائم الپریودی در می اومدم با این حال نه رمقی واسه اسپرم های مغموم مونده بود و نه حالی واسه کمر چند لایه ی هرزه گرد ملموس و از همه مهمتر اینکه فروغ جون اجازه هیچ کاری رو به هیچ کس نمی داد و این باعث می شد من در کمال کس مشنگ بازی هام خدای تخمی تخیلی رو که بعد از اینهمه مدت تو ذهنم باقی و مخم رو به فاک داده بود هنوز شکر کنم . خدای تخمی تخیلی من شکرت .یه سوپ مرغ ردیف یا یه عدسی توپول می تونه مرده رو زنده کنه چه برسه به منو که اصلا از اولش هیچ ربطی به دائم الپر یودی هم نداشتم . پدرم با یه چوب بیسیبال اومد بالای سرم در حالیکه من داشتم به خودم مشت می زدم . می دونم الان انگشت شستت رو جمع می کنی تو دستت . همون دست راستت و بعد می یاریش بالا سمت صورتت و بهم می گی مادرجنده من مادرتو میگام اما مهمم نیست یه وقتایی واقعا انقدر بهم فشار می یاد که دلم میخواد برم رو پشت بوم دراز بکشم ، پاهام رو باز کنم و بخوابم زیر بارون . چون واقعا یه روزایی نمی شه دوستت داشت . اونقدر بهت نزدیک می شم که ازت متنفر می شم . این شد که یه دفعه زد تو صورتم باد تندی که می وزید و منو پرت کرد تو یه دره و من دستام رو باز کردم و چشم هام روبستم و دیدم که تو کوهستانم و صدام برگشت میخوره تو صورتم و دهنم رو به گا داده بود همه ی اینا . دختر هایی که تو آتیش می رقصیدن . برج های بلندی که می ریختن تو صورتم . منی که لخت روبروی خونمون وایساده بودم و دست و پام تکثیر می شد و از همه جا می زد بیرون . از یه طرف دیگه تبدیل شده بودم به اسنار پرنده با چهار هزار چشم که دوهزار تاش واسه خوندن روزنامه بود و دو هزار تای دیگه اش واسه دیدن یه کار چرت دیگه !باید از همه اینها استفاده می کردم به علاوه اینکه سوخت و ساز قند بدنم بالا رفته بود مردمک های چشمم گشاد شده بود و دهنم خشک . بدتر از همه این ها این بود که نمی تونستم آب بخورم .
پشت به اينهمه بودن
كه از نبودنت بر مي گردم .
بر گشته بودم اما یادم نمی یاد به کجا . خودم رو چسبونده بود به در و داشتم یه عده ادم رو دید می زدم و برای اینکه اونا نفهمن من تواین اتاقم نفس هام رو هم یواشکی می دادم بیرون . تا اینکه شاشم گرفت . تحمل کردم تحمل کردم تحمل کردم تا اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم تنها چیزی که جلوی چشمام دیدم زیرسیگاری شیشه ای لبه دار بود . از اون زیر سیگاری هایی که تو خونه هرکسی پیدا می شه . دست به کار شدم . ده بار تو جاسیگاری شاشیدم و بعد شاشم رو هر بار قطع می کردم بعد تا دم پنجره با بدبختی می رفتم و شاشم رو خالی می کردم بیرون . خدا خدا می کردم که شاشم نریزه رو سر یه عابر که این موقع شب هوای هواخوری زده باشه به سرش !دوتا مرد اتاق بغلی دو تا ادم بغلی بودن و داشتن معاشقه میکردن . تصمیم گرفتم بگیرم بخوابم . می دیدم هزار تا سیگار روشن دارن سمتم پرت می شن . یکی که قدش یه وجب بلندتر از من بود با یه دختر مو مشکی که یه گردنبند با استخووون های دست من گردنش بود داشتن سمتم آتیش پرت می کردن .جنس موهای دخترک از ابنوس بود . تیره و زخیم . با صورتی رنگ پریده و جذاب .دخترک هر قدمی که بر می داشت صدای جیرینگ جیرینگ بلند می شد و من وحشت زده می دویدم . تا اینکه تصمیم گرفتم انرژیم رو هدر ندم . با خودم فکر کردم : میشه جلوتر رفت و بی خیال جهت شد .
با این حال هنوز آتیش بود که از طرف این دو نفر به سمتم پرت می شد و منم همه چیز رو به خنده و بازی گرفته بودم .
به هر حال من در حال حاضر هر دو تا آدیداس دو هزار و چهارم پام بود و می تونستم تا آخر دنیا بدوم از دست تموم این چیزا فرار کنم وخوبیه قضیه این بود که دیگه از پارک و از خواب زده بودم بیرون و همه چی سر جای خودش باقی بود . می خواستم بر گردم و کوله پشتیم رو پرت کنم تو جوب و بی خیال باشم . می خواستم دیگه به هیچ کدوم از این اتفاقات فکر نکنم
. ماجرا برام مثل عکسی بود که دائما باهام بود ولی همیشه هیدن بود (منظورم اون خواننده رپ گروه زد بازیه کاملا ) .(اینجا انگشت وسطت رو به شیوه کاملا آمریکایی ازت قبول می کنم ).بود ولی انگار نبود . همیشه بود ولی انقدر آروم می شست کنارت و با هاش می تونستی آروم و بی خیال از هر دری دری وری بگی بدون اینکه نگران چیزی کسی خری باشی که میخواستی تا ابد رو همین نقطه بمونی و .......
می خواستم بر گردم اما نمی دونم چرا مدت ها بود برنگشته بودم باید بر میگشتم و خواهر مادر یه عده رو عروس میکردم ُمدت ها مادرم رو ندیده بودم . مدت ها بود به عروسی خواهرم نرفته بودم . . مدت ها بود مادر کسی رو ندیده بودم و به عروسی خواهر کسی نرفته بودم . یه عروسی تو این شرایط لازم بود .باید برمیگشتم ....
وقتی داشتم بر میگشتم بارون می اومد اما من دیگه نمی خوابیدم /.
فرزانه مرادی
جمعه 6/2/87