|
تکذیبیه
|
اه کشف تمایز میان گه و گل خیلی زود شبیه عادت میشه / میشه جلوتر رفت و بی خیال جهت شد
با احترام :تقدیم به احسان کریمیان و ارمغان همیشه با من
می رم ته پارک و با خودم زمزمه می کنم من زن میخوام تا بر برگردی ،احساس سرخوشی تو تموم تنم و لباس هام و رگ هام و همه جام موج میزنه ،تا تو برگردی می رم ته پارک و چند بار برمی گردم . مثل تنها دفعه ای که از زندگی کردن خوشم اومده باشد و بخواهم ادامه اش بدهم .نمی دونم این درد از کجای سرم شروع به قدرت گرفتن کرد که منو این طوری از دست و پا انداخت تا تو بتونی بهم بگی چلمن . تو روزایی که خون از لای پاهام شتک میزد و ضعف از تموم ذهنم بیرون نمیرفت وقتی یه کم پاچه شلوارم می رفت بالا و سفیدی ساق پام معلوم میشد خنده ام میگرفت .که احساس امنیت نمی کردم . بعد اون روز که رسیدم کنار همه ادم های لعنتی و نمی تونستم حرف بزنم . بغ کرده بودم مثل یه بچه گنجشک و داشتم به این فکر می کردم که چقدر وجود یه رگ لای پاهای من می تونه مهم باشه . در باز شد و یکی یه بالش پرت کرد سمتم سرم رو فرو کردم توش تا صدای هق هقم رو کسی نشنوه . در باز شد . یه چیزی مثل یه لواشک که یه دفعه بهت برسه بدون اینکه خواسته باشیش با تموم وجود افتاد تو صورتت . می دونی یه وقتایی یه چیزایی از آسمون واسم می افته . مثلا یه لنگه کفش . می دونم کار کی می تونه باشه ،هر وقت با هم قهر می کنیم می یاد و یه ماچ می ذاره رو لبم و می گه وووووی چه لبای گوشتیه ردیفی داری و برق چشماش می زنه تو چشام و نمی تونم ببینم که مثلا این لنگه کفش رو از کدوم ترک سقف می تونه بندازه پایین . و چقدر نشونه گیریش می تونه خوب باشه واسه ی این کار لعنتی !که میتونه با اون نمره ی چشم چهار ونیمش اون ترک ریز رو تو سقف اتاق من ببینه و یه جوری اون چیز رو پرت کنه که درست بیافته بالای تخت من . به هرحال وقتی ما با هم قهر می کنیم اون می ره و تو فاصله ی چند هزار کیلومتری و دراز میکشه رو ابرا و از اون بالا واسم چرت و پرت ،پرت میکنه .
آره داشتم به نقاشی های اکسپرسیونیستی فکر میکردم که چرا من از این چیزا سر در نمی ارم و بیشتر سرم پرت میشه به یه جای پرت که دیدم ته پارک دارم راه می افتم و احساس سرخوشی مفرط تموم جونم رو فرا گرفته و یه شیشه دکسترامتافون پی دستمه ،همه چی محو شده بود و من داشتم یه سری تصویر می دیدم . خیلی خوب بود ،می دیدم که یه سری دختر دارن تو آتیش می رقصن ولی اینجا آتیشی روشن نبود . من داشتم می سوختم . رگ هایی که داشتن قطع می شدن و خون همه جا پخش می شد . رگ هایی که از لای پاهام می زد بیرون و کش می اومد. زمین و زمان کش می اومد ،فاصله ها قاطی شده بودن و من احساس کسالتم رو از دست داده بودم .
در باز شد و من افتادم بیرون . در و بستن و من بیرون در چند دقیقه سرم رو خاروندم و با خودم فکر کردم :یعنی من رو انداختند بیرون ؟خوب شما میتونید سنم رو در نظر بگیرید یا لباس هایی که پوشیدم یا موسیقی که دارم گوش میدم اما نمی تونید تصور کنید که من باشید ،ها؟آره خب من همیشه همین بودم . هیچ وقت نتونستم از سورئالیست و دادائیست و داداپست و اکسپرسیونیست و ناتورالیسم و هنر کانسپتچوآل سردر بیارم . همیشه بین ادم های گنده و روشنفکرا یه کوتوله بودم و بس . سوادم همین قدره و اعتراف میکنم و اگر تا حالا کاری کردم که باعث اشتباه دیگران شده اون فعلیت رو از سمت خودم تکذیب می کنم . من فقط چس ناله می کنم و حتی گنده گوزی هم بلد نیستم . خیلی ساده اس .خیلی خیلی زیاد ساده اس .
وقتی از دیدن زیباترین چیز دنیا طفره برید و بمونید ته پارک و برا خودتون شراب بریزید ،بعد چراغ های گردون بالای ماشین های پلیس بزنه تو صورتتون و بعد با یه لنگه کفش که یادتون نمی اد لنگه دیگه اش رو کجا و کی چیکار کردید فرار کنیدخوب تموم اینا نشون میده که شما حالتون یک سر سوزن خوب نیست. ساده اس . خیلی ساده اس . نمی دونم اصرار شما واسه پیچیده کردن این ماجراها چیه .
قرارمون بود جای همیشگی یادم نمیاد که از کی و از کجا این "جای همیشگی" افتاد تو دهنم و اونم خوب فهمید که جای همیشگی یعنی چی ،یعنی کجا . تقریبا دیگه الان نصف ادم هایی که هر روز می بینمشون می دونن جای همیشگی ما کجاست . قبل اینکه تلفن رو بذارم گفتم پس نیم ساعت دیگه جای همیشگی . اما الان یک ساعت و نیم از اون موقع گذشته و من هنوز ته پارکم و دارم ته می کشم .( ته یه جور مواده )سرگردون بودم و کف دستام عرق کرده بود . مثل این بود که ندونم کجا موندم و این چیا چیه که دست و بالم رو بسته ،داشتم به راهم ادامه میدادم ،چشمام رو که باز کردم دیدم از ته پارک دارم می یام به سمت سر پارک و دنیا بکارتش رو از دست داده . خیلی دلم میخواست بدونم چقدر درد داره این که این رگ برداشته بشه ،راستش من فقط چشمام رو بستم و پاهام رو باز کردم بعد به سقف خیره شدم و سعی کردم واسه خودم این جوری هضمش کنم که اینم یه چیزیه مثل دوره هایی که هر ماه می یاد سراغ ادم و میره . تو این فکر بودم که پام افتاد تو چاله و با ناباوری دیدم یه لنگه از کفش هام پاشنه داره و اون یکی یه ادیداس دوهزارو چهاره !داشتم همین طور با این اوضاع کلنجار می رفتم که یه دختر با کفشهای پاشنه دارو گوشواره های مغناطیسی لاغری از کنارم رد شد با هر قدمی که بر میداشت مطمئن می شدم که سینه هاش اونقدر سفته که لازم نیست کرست ببنده ،اینو میتونستم با تموم رگ هام داد بزنم . یه پسرک همون لحظه از کنارم رد شد.داشت با هدفون یه اهنگ گوش میداد،با اینکه هدفون تو گوشش بود یه تیکه اش میگفت: ورود با ما بود پس خروج با شما .
رفتم توش اما نتونستم ازش بزنم بیرون . این شد که تو تاریکی موندم .مثل این بود که تو سرم کرم انداخته باشند و این کرم ها از سرو کول مغزم بالا برن ،نمی تونستم بفهمم یعنی تا می یومدم بفهمم همه چی قاطی می شد کرم ها می افتادن رو هم و ..... چقدر دیر می شد اگه کرم ها می تونستن از شکاف های من رد بشن و به من نفوذ کنن . باید از این موقعیت استفاده می کردم . نباید فقط اریک کلپتون بخوره تو دیوار و بریزه رو زمین باید از این انرژی استفاده کرد . مثل اینکه خودم هم باورم شده بود همه این ماجرا ها رو . من فوق العاده انرژی ذخیره کرده بودم که از اینجا رد بشم .
قدش یه وجبی از من بلند تر بود و همه جاش رو که چک می کردی عکسایی از یه دختر با موهای مشکی و صورت استخوونی و معصوم میزد بیرون . دختری که به پاهاش پا بند مغناطیسی می بستن که با هر قدم صدای جیرینگ جیرینگش تو کل این منظومه پخش شه تا گمش نکنیم . نشستم کف زمین و رگ هام رو کشیدم بیرون ، با رگ هام یه بند ساختم و با استخوون های دستم یه گردنبند تا بندازمش گردن کی؟
بارون شدیدی گرفته بود . ترسیده بودم از خیس شدن . از اینکه یه دفعه سر برسی و منو زیر بارون ببینی و ... این شد که گفتم ببخشید سیگار دارید ؟آتیش هم دارید ؟ می شه اول فندکت رو بدید بعد .... بعد یه سیگار روشن افتاد روم . سرم و بلند کردم و تا اومدم بگم مادر ... دیدم ...................
می شد ازش از هر دری دری وری گفت و نگران نبود که الان داره به چی و به کجا فکر میکنه . اینکه تو الان یه جنده ای یا داری ادای جنده ها رو در می یاری ؟صدای آژیر تموم خیابون رو پرکرده بود و من از ته پارک به همه جای پارک سرک کشیده بودم . تو جیبم این چیزا رو می دیدم: یه چند برگ علف و یه شیشه دیگه دکسترامتافون پی که نمی دونم از کجا سر از جیب من در اورده بود این یکی ؟با دویست تومنی که باید می رفتم و از زیر پله ای اون طرف پارک چایی دمی می گرفتم تا این سوز لعنتی که از همه جام نفوذ می کرد رو یه حالی بهش بدم . مدتی بود دنبال هم خونه می گشتم و کسی نبود که رو تخت من خستگی هاش رو در به در کنه واسه همین بود که خیلی وقت میشد (دقیقا یادم نمی اومد از کی ) که خوابیدن با ادم های مختلف رو ترک کرده بودم و به آغوش بی پناه خودم پناهنده شده بودم و داشتم روزهام رو این طوری سر می کردم . باید از انرژیت استفاده کنی . اما دیگه چیزی باقی نمونده بود و من داشتم از مکان های مختلف به زمان های مختلف پرت می شدم . بطریه خالی رو پرت کردم به سمت جوب آبو یه لنگه از آدیداس های دوهزار و چهارم رو که چند پاراگراف بالاتر گم کرده بودم رو اینجا پیدا کردم . داشتم از دائم الپریودی در می اومدم با این حال نه رمقی واسه اسپرم های مغموم مونده بود و نه حالی واسه کمر چند لایه ی هرزه گرد ملموس و از همه مهمتر اینکه فروغ جون اجازه هیچ کاری رو به هیچ کس نمی داد و این باعث می شد من در کمال کس مشنگ بازی هام خدای تخمی تخیلی رو که بعد از اینهمه مدت تو ذهنم باقی و مخم رو به فاک داده بود هنوز شکر کنم . خدای تخمی تخیلی من شکرت .یه سوپ مرغ ردیف یا یه عدسی توپول می تونه مرده رو زنده کنه چه برسه به منو که اصلا از اولش هیچ ربطی به دائم الپر یودی هم نداشتم . پدرم با یه چوب بیسیبال اومد بالای سرم در حالیکه من داشتم به خودم مشت می زدم . می دونم الان انگشت شستت رو جمع می کنی تو دستت . همون دست راستت و بعد می یاریش بالا سمت صورتت و بهم می گی مادرجنده من مادرتو میگام اما مهمم نیست یه وقتایی واقعا انقدر بهم فشار می یاد که دلم میخواد برم رو پشت بوم دراز بکشم ، پاهام رو باز کنم و بخوابم زیر بارون . چون واقعا یه روزایی نمی شه دوستت داشت . اونقدر بهت نزدیک می شم که ازت متنفر می شم . این شد که یه دفعه زد تو صورتم باد تندی که می وزید و منو پرت کرد تو یه دره و من دستام رو باز کردم و چشم هام روبستم و دیدم که تو کوهستانم و صدام برگشت میخوره تو صورتم و دهنم رو به گا داده بود همه ی اینا . دختر هایی که تو آتیش می رقصیدن . برج های بلندی که می ریختن تو صورتم . منی که لخت روبروی خونمون وایساده بودم و دست و پام تکثیر می شد و از همه جا می زد بیرون . از یه طرف دیگه تبدیل شده بودم به اسنار پرنده با چهار هزار چشم که دوهزار تاش واسه خوندن روزنامه بود و دو هزار تای دیگه اش واسه دیدن یه کار چرت دیگه !باید از همه اینها استفاده می کردم به علاوه اینکه سوخت و ساز قند بدنم بالا رفته بود مردمک های چشمم گشاد شده بود و دهنم خشک . بدتر از همه این ها این بود که نمی تونستم آب بخورم .
پشت به اينهمه بودن
كه از نبودنت بر مي گردم .
بر گشته بودم اما یادم نمی یاد به کجا . خودم رو چسبونده بود به در و داشتم یه عده ادم رو دید می زدم و برای اینکه اونا نفهمن من تواین اتاقم نفس هام رو هم یواشکی می دادم بیرون . تا اینکه شاشم گرفت . تحمل کردم تحمل کردم تحمل کردم تا اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم تنها چیزی که جلوی چشمام دیدم زیرسیگاری شیشه ای لبه دار بود . از اون زیر سیگاری هایی که تو خونه هرکسی پیدا می شه . دست به کار شدم . ده بار تو جاسیگاری شاشیدم و بعد شاشم رو هر بار قطع می کردم بعد تا دم پنجره با بدبختی می رفتم و شاشم رو خالی می کردم بیرون . خدا خدا می کردم که شاشم نریزه رو سر یه عابر که این موقع شب هوای هواخوری زده باشه به سرش !دوتا مرد اتاق بغلی دو تا ادم بغلی بودن و داشتن معاشقه میکردن . تصمیم گرفتم بگیرم بخوابم . می دیدم هزار تا سیگار روشن دارن سمتم پرت می شن . یکی که قدش یه وجب بلندتر از من بود با یه دختر مو مشکی که یه گردنبند با استخووون های دست من گردنش بود داشتن سمتم آتیش پرت می کردن .جنس موهای دخترک از ابنوس بود . تیره و زخیم . با صورتی رنگ پریده و جذاب .دخترک هر قدمی که بر می داشت صدای جیرینگ جیرینگ بلند می شد و من وحشت زده می دویدم . تا اینکه تصمیم گرفتم انرژیم رو هدر ندم . با خودم فکر کردم : میشه جلوتر رفت و بی خیال جهت شد .
با این حال هنوز آتیش بود که از طرف این دو نفر به سمتم پرت می شد و منم همه چیز رو به خنده و بازی گرفته بودم .
به هر حال من در حال حاضر هر دو تا آدیداس دو هزار و چهارم پام بود و می تونستم تا آخر دنیا بدوم از دست تموم این چیزا فرار کنم وخوبیه قضیه این بود که دیگه از پارک و از خواب زده بودم بیرون و همه چی سر جای خودش باقی بود . می خواستم بر گردم و کوله پشتیم رو پرت کنم تو جوب و بی خیال باشم . می خواستم دیگه به هیچ کدوم از این اتفاقات فکر نکنم
. ماجرا برام مثل عکسی بود که دائما باهام بود ولی همیشه هیدن بود (منظورم اون خواننده رپ گروه زد بازیه کاملا ) .(اینجا انگشت وسطت رو به شیوه کاملا آمریکایی ازت قبول می کنم ).بود ولی انگار نبود . همیشه بود ولی انقدر آروم می شست کنارت و با هاش می تونستی آروم و بی خیال از هر دری دری وری بگی بدون اینکه نگران چیزی کسی خری باشی که میخواستی تا ابد رو همین نقطه بمونی و .......
می خواستم بر گردم اما نمی دونم چرا مدت ها بود برنگشته بودم باید بر میگشتم و خواهر مادر یه عده رو عروس میکردم ُمدت ها مادرم رو ندیده بودم . مدت ها بود به عروسی خواهرم نرفته بودم . . مدت ها بود مادر کسی رو ندیده بودم و به عروسی خواهر کسی نرفته بودم . یه عروسی تو این شرایط لازم بود .باید برمیگشتم ....
وقتی داشتم بر میگشتم بارون می اومد اما من دیگه نمی خوابیدم /.
فرزانه مرادی
جمعه 6/2/87
و از یک جمعیت درونی به جمعیت درونم پرتاب می شوم
لای انگشت هام فرید را بلند می کنم
و سرم را بین دست هام به خیابان می فرستم
عضله های گردنم بهم فشار داده می شوند
و دیکته پاتخته ای از دهانم گفته می شود
به این ترتیب جهان ما به وسیله رسانه های کاملا جمعی خالقی می شود
محمد بلند میشود مثل همیشه کلاس را به خودش برگرداند
زنگ ها به پشت می زنند و من ادامسم را به سمت گالرین های خیابان قیطریه پرت می کنم
و انگشت شصتم را کاملا محترمانه به سمت خرده کثافت ها می گیرم
بیلاخ !
کیر چخوف به تمام شما حواله می شود
وقتی صفی لای پاهام ژرف می نشیند
و سیف الله آرام نمی گیرد
تعادلم را از خیابان می گیرم و لای انگشت هام گاری می بندم
به شیوه ای سنتی مهاجرت می کنم
سمیه از سیب شروع می شود
و چسبندگی عقیمش را توی من خالی می کند
و چسبندگی عقیمش را توی من خاله می کند
و چسبندگی عقیمش را توی من
و چسبندگی
توی خودم جمع می شوم و با چشم های بسته جیغ جنسی می کشم
تمام روزها را به عقب بر می گردانم و لباس هام را می کشم روی سرم
می روم زیر دوش و تخم نمی کنم برگردم
.
.
.
..
پاس میدهیم به هم
ستاره ستاره هایش را می دهد به صفی
خوک خانوادگی ام شدت می گیرد
فریاد میزنم
میلاد فرید محمد شکیلا ستاره سیف الله صفی
توپ پلاستیکی را بردارید
فوتبال بازی می کنیم
من تیچر یک در میان خوبی هستم
میتوانید به پاسگاه بروید
از بچه هایم سوال کنید /.
۲۸/۱/۸۶
تهران
وقتی با چراغ شروع به کار کردم هیچ وبلاگ دگرباشی را ندیده بودم. شنیده بودم که نویسنده های دگرباش وبلاگ نویسی می کنند. دنبال وبلاگ های دگرباش می گشتم تا برای چراغ از نویسنده های دگرباش مطلب پیدا کنم و یا از نویسنده های دگرباش دعوت کنم برای چراغ بنویسند، که البته آن موقع موفق نشدم؛ به دلایلی به من جواب ندادند. بعد از یکی دو ماه توانستم، با زحمت زیاد، این ارتباط را برقرار کنم. در آن سفر، اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم وبلاگ پسری از جنس گل سرخ بود. پر از صورتک بود. دو سه بار از بالا تا پایین پست ها را نگاه کردم ولی چیزی از جنس کلمه توی سرم نمی رفت، حتی تصویر هم نمی رفت، خیلی زیاد بودند صورتک ها.
پیش از آن، حدود ده سال پیش تر، نوشته های معاصر دگرباشی را در مجله ی هومان دیده بودم. و بعد از آن، مجله ی ماها را دیده بودم. وبلاگ پسری یک پدیده بود که تا مدت ها خاطره اش از ذهنم بیرون نرفت. هر چند روز یکبار برمی گشتم دوباره بازش می کردم تا دو سه کلمه اش را بفهمم. بعد یکروز تمام متن آخرین پست را کپی کردم و توی فایل ورد سیو کردم و تمام صورتک ها را برداشتم و از بالا تا پایین خواندم. عبارت هایی که به گویش کودکانه برگردانده شده بود را ترجمه کردم به گویش معمول بیست و پنج سالگی. تازه آن موقع کشف کردم که در یک متن کوتاه چقدر عشق و اشتیاق و امید و ترس و دلهره و تنهایی و خیالبافی می تواند جمع باشد. پسری فقط کمی شبیه دوستان دگرباش من در تورنتو بود. یک چهره ی تازه بود. ظرافتش خاص خودش بود. مثل حباب بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی دوستش دارم. گاهی نگرانش می شدم. به خصوص که دیگر هیچ وقت در آن وبلاگ ننوشت. همین چند روز پیش فهمیدم که دوباره دارد می نویسد، دی یک وبلاگ دیگر.
بعد از آن با وبلاگ های دگرباش زیادی آشنا شدم. و پیش آمد که با نویسنده هاشان هم آشنا شوم. کم کم دوستان من در تورنتو جای خودشان را دادند به دوستانم در وبلاگ های دگرباشی. این که گاهی با هیچکدامشان نمی شد هیچوقت حرف زد مشکل بزرگی در رابطه ی دوستی من با دوستان تازه ام ایجاد نکرد. دنیای تازه قاعده ی خودش را داشت. و آنقدر وبلاگ آشنا پیدا کردم که بدانم چقدر هر کدام با هر کدام متفاوت اند و بی شباهت به هم و چقدر هر کدام ویژگی های خاص خودشان را می گذارند توی معنای دگرباش. مدت ها عادت کرده بودم بگویم داخل کشوری ها، خارج کشوری ها، و صورت های آدم ها را شبیه به هم ببینم. اما دوباره یادم آمد که که آدم ها را نمی شود اینجوری جمع بست.
اولین مرد همجنسگرایی که از نزدیک شناختم فریدون فرخزاد بود. دنیای جوانی من بیشتر از آن که فروغ رنگ گرفته باشد از شخص فریدون فرخزاد تأثیر گرفته است. چهره ی مرد ایرانی، آنقدر با حضور فرخزاد، انسانی شد که من هیچ وقت ناچار نشدم تلاش زیادی برای شکستن چارچوبهای ذهنی خودم بکنم، خود بخود شکستند. در پانزده سالگی من، و با لطف فریدون فرخزاد، چهره ی مردانه از قمه-بودن آزاد شد و مردها آدم شدند و مهربان و ظریف و جسور و کت شلوار با پیراهن صورتی تن شان کردند و سبیل و کیرشان مصرف های متنوع و ملیح پیدا کرد. منظورم این است که پسری، خیلی عجیب نبود، پیش از او، به زبان فارسی، فرخزاد را دیده بودم. اما حرف زدن پسری عجیب بود. یادم می آید فرخزاد یکی از سلیس ترین و خوش صحبت ترین کسانی بود که دیده بودم. همان زمان ها پای صحبتش هم نشسته بودم. در طول یکساعت در یک جمع چار پنج نفره نشسته روی زمین چارزانو، هروقت خواست خندید هروقت خواست گریه کرد و تمام مسائل سیاسی روز را تحلیل کرد و خصوصی ترین خاطره هایش را تعریف کرد و حریم خودش را هم با قدرت حفظ کرد. اما زبان پسری، از جای دیگری می آید. از جایی که خطر خطرناک تر است و تنهایی عمیق تر است و دیوارهای بین من های یک نفر، بلندتر و همه ی این ها، از هر آنچه که فرخزاد را یکه نگه داشت، دردناک تر. زبان پسری در محیط متفاوتی شکل گرفته است. دلنازک تر است. بچه سال تر است. از بزرگ شدن می ترسد. هنوز با هویت همجنسگرایی خودش به اجتماع نپیوسته است. در واقع نسل جوان همجنگسراهای ایران تجربه ی بزرگسالی و میان سالی را از سر نگذرانده اند که بنویسندش و میان سالی اصولا برای همجنسگراها خطرناک تر از دگرجنسگراها است.
خیلی دلم می خواهد تأکید کنم که همجنسگراها شبیه به هم نیستند، برای اینکه نیستند، برای اینکه هیچکدام شبیه به آن دیگری نیستند. ربطی به هم ندارند. اما هستند. خیلی به هم شبیه اند. ما با حضورمان با خواسته هامان با سلیقه هامان با تنهایی مان با بی پناهی مان با فشاری که به قانون می آوریم که گشاد شود و با پیشنهادهایی که به جامعه ی تک جنسیتی می دهیم که چشمهایش را باز کند و با لطفی که به جامعه ی دیکتاتوری زده می کنیم که سیالیت جنسیت را کشف کند، شبیه همیم. و با زنانگی و مردانگی متفاوت از زنانگی و مردانگی قانونی، شبیه به همیم.
رضا، می دانی در یک ساله ی گذشته چقدر ما به تو تشکر بدهکاریم بابت همه ی این ابتکارهای شاهکار و این همه پیگیری؟
پسری از جنس گل سرخ، دوباره دارد می نویسد. دعوتش می کنم به بازی. و بعد از فانی فانتاستیکا دعوت می کنم و مهدی همزاد، سعید پارسا، امیر دلبازی، و فرزانه مرادی(غیر دگرباش)،گاهنوشت های یک لزبین، و سپهر لنداسکیپ،
متن من به ساقس قهرمان
فرزانه مرادی wrote @ پنجشنبه, آوریل 3, 2008 at
ایپسیلون گی اولیش بود
یادمه اون وقت ها میرفتم تو یه شرکت خصوصی تو آریا شهر کار می کردم رفتم به اینترنت وصل شدم که ایمیلم رو چک کنم بعد به وبلاگم سر زدم از لینکی که واسم کامنت گذاشته بود ن وارد یه وبلاگ شدم از اونجا به به لینکی که تو اون وبلاگ بود از اونجا به بعدی به بعدی به بعدی ........سر زدم همین طور زنجیر رو ادامه دادم تا رسیدم به ایپسیلون گـی /.
خوندم خوندم خوندم که یه هو رئیسم در اتاق رو باز کرد گفت خانوم مرادیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟!!!! دست پاچه صفحه رو بستم و گفتم بعلللللللللللللللللللللللله !!!!!
یه مدت دنبال کردم این صفحه رو دوسش داشتم یه جورایی اما وبلاگی که خیلی دلم واسش تنگ میشه وبلاگ یه دوست دو جنسی به اسم داود فریبا بود که دیگه ازش هیچ خبری نیست . اینم دورانی بود واسه خودش
متن ساقی قهرمان به من
فرزانه
از کی خبر نداری از فریباداوود؟ آخرین بار که ازش خبر گرفتم خیلی خوب بود حالش و فقط یه اسم داشت.
فرزانه، این پست رو بذار تو وبلاگ خودت لطفا، و ادامه اش بده، دعوت کن به بازی
و اگر نمیشه، به دلیلی، که تو وبلاگ خودت بذاری، بده به الهام بازی رو، یا به علی. چون بهتره اینجا تو کامنتدونی من گیر نکنه
ساقی
ـــــــــــــــــــــــــــــ
من هم از این تریبون الهام ملک پور
علی سطوتی و سام مقدم
و دوست دگرباش mehr s را به این بازی دعوت میکنم .
و پیشنهاد دیدن این صفحه را میدهم
فرزانه مرادی
انها از مخمصه همیشگی اشان حرف می زدند
و سالن های اطراف را زیر سر گذاشته بودند
آنها دقیقا با چشم های ابی و پولک های ریز
سرشان را روی کف خیابان له کردند
و مغز های گوسفند توی دیگ می جوشید
آنها از دست دادن شروع شده بودند
از دست و پا زدن بر می گشتند
دست و پا می زنیم
وقتی به پشت توی آب می خوابی می توانی گریه کنی
آنها از دست دادن برمی گشتند
و کف دست هرکدامشان چند قطره عرق ریخته بود
مست بودند
و گرنه اعتراف نمی کردند
از چشم های یکیشان که برمی گشتم
اسلحه برداشته بودم
انها اهل دوئل بودند
می خواستم تمام میدان ولی عصر را
پنجاه و هشت بار بچرخم دور خودم
جمعه بود
چند جنده ی خیابانی دست در دست هم
به پیاده نظام ها سلام جنسی دادند
آنها هنوز برنگشته بودند
پشت سرهاشان خلوت شود
نگاهی به کتاب (خودکشی نهنگها جاده را غرق عرق کرده بود) فرزانه مرادی
[من با نهنگها خودکشی نمیکنم]
خارج از خیلی چیزها برای بیان مقدمه و کشف و شهود معنایی –یا گسترهی کلمات در بیان اندیشه وَ تعامل وَ تفکر در زیستشناسی کلمات و اینکه آیا نویسنده به واقع یک پروسه کامل را در نظر داشته یا بدون مقدمه وَ دوراندیشی خواسته چیزهایی را بیان، و نه به منظور خَلق بلکه فقط از سطح ِ جامع اندیشیهای بدون کاوش بنویسد، و ولنگاری در ذهن و رُویه نگری شهود پیدا کرده، جانبداری از شخص نویسنده نیست، بلکه این بیشتر حرکتهای نوشتاری وُ خامخواهی ادبی را نشان میدهد که از آنسو از ایشان به عنوان اندیشمند با بیان موضوع نشانهنگری نکرده یا سمت و سوی هیچ کاری را بر تاریخاندیشی و اصل نگریها پیریزی ننموده است، این جانبداری از (خودمان) است از تمام حرکتهای ژورنالیستی یا سطحنویسیهای اینترنتی است، جنگ دگراندیشی روشنفکر امروزی و ماخذشناسانه نیست.
ولی خوب رشد کرده با چندسونگری مخصوصن در باب ِ موشکافی اندیشههای نو و مخالفت با کهنهنگری بجای کهننگری.
.
کتاب با یک کلمه که یقینا پیشینهی زیاد در ذهن بشر دارد شروع شده (خودکشی)، آنهم از نوع بسیار پیچیده و شگفتیآور که تا امروز لاینحل و سئوال برانگیز باقی مانده وَ کشیده شدن به خیابانی که حرکت است و تا کجا و چه سو، معلوم نیست و بدون این بازیهای معمول زبانی اگر نگاه کنیم عرق کردن یک نفر تلاش است یا باخت و عرق روی پیشانی نشستن؟ نمیدانم! این را به عهده دیگر مخاطبان میگذارم.
شاید فرزانه خواسته بدون خودرابهتجاهلزدن از ریشه و اصل خود حتا تا زنانگی که ماهیت محکوم امروز جامعهی ماست حرف بزند (کلمات خارجیام در کوچه ترک شدند و زبان مادریام عاشق شد) خیلی زود خودش را نمیبازد، یک نو ساخت و ساز روشنفکرانه و ادیبانه را نشان میدهد (کلمات در دست احداث میشود) اما بیهوده است فقط تخلیه است آنهم به صورت اسم (زمان نامجهول) و اسامی مشکوکتر خارجی (سانتوریا... لامبوران دلاتی... و...) و این حرکتهای کابوسوار نه از بیرون که از درست لایبلای شمشادها و تخت روان... هرچند روگردانی به خودکشی نهنگها چشم داشتن به جادههای بدون انتها و عرق کرده است (به همین سادگی) و من فکر کنم خیلی پیچیده.
در اولین کار شکستگیهای نحوی کار را مشکل میکند یک نوع حرکتهای تکراری که نفس شوق مخاطب را برای جریانیابی میگیرد جملهها تمام جدای یکدیگر و به نوعی مقطع ادامه دارد و موسیقی را کاملا از جریان سیال دور میدارد. یا کاری که چندان با هنر به روز شدن و نمایش قدرت نمرهی خوبی دریافت نمیکند و اینکه آیا نویسنده خود فقط به جوابدادن به پرسشهای خودشناسی فکر میکرده (و از هر چه کلفت بیزارم)... (از بارداری متنفرم) (هم پیالهام مردی باردار بود که از کوچه گذشت کرد). گمراه کردن مخاطب طول فرضی کار نیست بلکه در میانه راه چیز دیگری جریان پیدا میکند و در انتها پتو تازه میخواهد خیلی چیزها را در خودش نگه دارد مثل خاطرات شیرین یا (خود متکی بودن در بیان رویشهای ذهنی)
با نگاه به شعر (بی – ال – دی) به این سئوال میرسید که چرا انتخاب بعضی شعرها جنبهی دارویی و پزشکی دارد لابد نسبت خاصی بین اسامی و جهاننگری شاعر هست اما این ارتباط شاید از نظر جنسیت شاعر است و رابطهی نزدیک زن با حرکتها و حالتهای جنسی و جسمی که با اولین جمله (از دیر شدن جنینم) شروع میشود... (اسمی که از من پرُ است... توی شکمم –ورم کرده...) چه نسبتی بین آسایش تن و روان شاعر با بیان درد وجود دارد که مدام باید از دیر وُ دور شدن حرف میزند (از دور شدن دردهام میترسم) در خیلی جاها با جملههایی که بسیار روان و ساده اما گویا و گاه تصاویر زنده و بلیغ دارد برمیخوریم (با دستهای بستهام میرقصم) ولی به زودی متوجه میشوید باز همان گرفتاری شاعر در بیان درد و اتفاقیههاست.
شعرهای کتاب بیشتر جنبهی جسمی و جنسی و رابطه اینچنینی را شرح و بسط میدهد و از اینهمه کنکاشها و اتفاقها و جریانسازی اجتماعی و سیاسی تهیست چیزی که امروز در این بحران ِ سیاه نفت و طلا و انرژی لازم است و چهطور میتوان نسبت به پیامدهای سیاسی و جنگهای نژادی و عقیدتی بیتفاوت بود و با این نوع اندیشه اگر میبود باید کتاب (نهنگهای خودکشی) نام میگرفت. تاثیرپذیری در کارها گاهی نمود پیدا میکند یا بصورتی واضح و رونمایی جلوه میکند مثل شعر (بتامتازون) که به یاد کارهای علی باباچاهی میافتیم و سآن لهجه جنوبی که در کارها مخصوصا در کتاب (نم نم بارانم) میباشد.
با این همه... فرزانه صدای امروز است، نسل فریادهای خفه و تلاشهای بر باد رفته. فرزند آهن و سیمان و آه... پروندهای با نشانیهای (کاشکی) و (اگر) زخم خوردهی درمان نیافتهی رو به موت که فردا شاید از دهان موشکی شلیک شود یا در کرهای دیگر مثل قارچ بروید.
نسلی که پیشینهاش با کد ملی عوض شده و شمارهای چند رقمی جلوی تمام نام و ننگهای قومی و ملیاش را گرفته. نسلی که به خط و مرزها و نشانههای تثبیت شده اهمیت نمیدهد و دیدی فراتر از یک علامت سئوال دارد و از تعادل گاه به تلاطم و تهاجم میرسد و از پشت شیشهی کافههای خلوت و میزهای کوچک به اطلس جهان پرخاش میکند، یا از هیمالیا بدون طناب بالا میرود و دماوند را از سیمرغ پس میگیرد و در جهان پر توهم و آشوب و الیوم و... غرق خواهد شد که یقینا عرفان امروزی را صحه میگذارد و از لابلای بخار قلیانهای میوهای و آه...های ممتد به یک نونگری خواهد رسید.
3/9/86 علیآباد کتول
حسین دیلم کتولی
می گی :شرط میبندم از صبح تا حالا فقط چایی خوردی و سیگار کشیدی .
ـ نه نگاه نکن صورتش پر شده
این پرشدن به درد عمش می خوره ببین چطوری گونه هاش زده بیرون
شونه هاش هم افتاده داره می میره بدبخت چشاش داره از حدقه می زنه بیرون
اینها را که میگویی می خندم و بغضم را نگه میدارم
می گی :تازه بغضم هم داره نیگا چطور تو چشماش پر اشکه
نمی دانم این ها را چطور میتوانی این طور بلند بگویی
وقتی که در توالت خانه ات را رویم باز کردی و گفتی بیا همین جا مال تو
"من توالت خونه ام رو سیصدوتومن ماهی پنجاه تومن بهت کرایه می دم !"
چقدر دوستت دارم
وقتی صدایت را پشت تلفن کلفت می کنی و می گویی "فرزانه "
وقتی زنگ زدی و گفتی کس خل گفتن دختر ها با کس خل گفتن پسرها فرق می کنه
دخترا یه جوری می گن کس خل که ادم دلش می خواد بخورشون
چقدر ذوق کردم
آن وقت ها کمرم درد می کرد هر کاری میکردم خوب نمیشد و تو آیت الکرسی خواندی رفت همه جیز باورم شده بود
دیدم سگ ها دنبالم کرده بودند .تند می دویدم اما انگار برعکس می شد همه چیز به سگ ها نزدیک می شدم بعد نیما زنگ زد گفت کور شده ای کنار پلاک بیست و دو واستاده بودم سرد بود هوا خیلی سرد چهار طبقه را یک نفس آمدم بالا دیدم بچه ها دارند می رقصند با همان اهنگی که همیشه میخواندی "هدیه واسه تولدم بهتر از این نمیشههههههههههه" دیدم خوابیدی روی تخت . ادم جلو تکانت دادم گفتم نیما تو که فقط گفته بودی کور شده اما اینکه مرده ! صدایت می کردم بلند نمیشدی بلند نمی شدی ،هر کاری کردم بلند نشدی .با پا کوبیدم توی کمد دیواری تا تونستم بیدار شم . صورتم خیس شده بود اما تونستم .
گفتی :باید بهش پیروکسیکام بمالی !کنار بخاری نشسته بودم چقدر خندیدم وقتی با هم اومدیم فلکه اول و من سوار تاکسی شدم دوباره بعد از نزدیک شیش ماه . دلم می خواهد همه چیز مثل وقت هایی باشد که می گویم چطوری ؟وقت هایی که دعوایم میکنی ُوقت هایی که تخمه می شکنیم. ُوقت هایی که وسط قصه خواندنت هزار بار ازم می پرسی خسته که نشدی ؟وقت هایی که …
28 بهمن امسال
_تلی:تلی دیشب تو جاش جیش کرد می فهمی ؟ دیشب تو جاش جیش کرد .
_من دارم راه می رم
_اما به نظر می یاد دارید نفس می کشید
_اگه کشیدنی باشه دارم ....
_تو مثل گلی هستی که تو زمستون در اومده و ادم نمی دونه تا بهار می کشه زنده بمونه یانه؟
_می کشه زنده بمونه؟
_می کشه ؟
_می کشم؟
_می کشم پایین
_عشق ؟شاشیدم بهش
_کسی می دونه ته تهش چی میشه؟
_ته کجا؟
_ ته اونجا .
_اونجا کجاست؟
_همین جا .
اینجا یا اونجا؟
_ته اینجا رو می گی یا ته اونجا رو ؟
_من فقط می خوام بدونم تهش کجاست؟
_تهش سر یه جای دیگه اس .
_من و تو ه با این رفاقته...
_شاشی؟
_آره، شاشی؟
_شاشیدی؟
_ نه.
_÷س حتما گوزیدی؟
_ببین من کاری به این حرفا ندام که تو ان منی یا من ان توام
_مگه بابای خودت نمی کشه؟
_حتی به بابای تو هم کاری ندارم
_راستی چرا انقدر گداگشنه؟
_چی؟
گداگشنه
_؟
_به معنی واقعی کلمه گداگشنه !
_ببخشید شما خاله منی؟
_نه.
_پس حتما مادر منی ؟
_نه .
_نکنه خواهر من باشید؟
_نه
_شاید هم دایی کوچیکه من باشی؟
_نه نه
_زن دایی ،خاله ،عمو،بابا ،ننه، مادربزرگ،خاله ،دختر خاله ،پسر خاله ؟ها؟
_نه نه نه
_پس چی؟
_اصلا من ان توام خوب شد؟
_ببخشید آقا من می تونم بپرسم چرا در این اتاق خرابه؟
_شاشیدی بابا .
_چند تا
_هشت و نیم تا
_چرا ؟
_پس چند تا ؟
_هفت تا .
_خوب باشه همون هفت تا
_من نمی دونم یعنی کاندومی وجود داره که بو و طعم میوه نده ؟
_شلخته یعنی اینکه سوتین و شرت شما ست نباشه
_اوه خدای من
_می تون بپرسم شما چرا تیریپ عاشقیت برتون داشته ؟
_من از شما می ترسم
_من می ترسم
_منم می ترسم
_رابطه شگکل یه گیاهه
_ساختن یه قصر سالها طول می کشه ولی خراب کردنش کار چند ثانیه اس
_شما می دونید قیمت جنده ی شاه عبدالعظیم چقدره ؟
_تو می خوای هر دفعه که کنارش نشستی یادت بیافته این ادم یه ادم خارکسده است ؟
_من تو دستام چاقو فرو کردم
_دیشب کابوس می دیدم با پا رفتم تو دیوار تا خودمو بزنم به کوچه ی کی؟
_به نظرتون من هنرپیشه خوبی می شم؟
_من از بازی دادن خوشم می اد اما اگه بازی بخورم انتقام می گیرم.
_انتقام؟
_اره انتقام
_اوه ،لطفا بشاشید بهش
_اما قبل شاشیدن بکشید پایین
_من حالم دارم بهم میخوره
_شیرکاکائو خوردی؟
_من فکر می کنم اگه یه چیزه تیز بره تو یه چیز ...
_نه نه کاملا اشتبه می کنید
_این تسبیح کیه؟
_مال فرزانه است
_فرزانه کیه؟
_ یه همچی کسی نداریم اینجا
_ببخشید چیزی داریم با هم بزنیم؟
_علف ؟
_گوسفند
_شما چرا پنج شنبه هاتون انقدر مکانیکی پیش میره؟
_تو اشک من و در می اری
_مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه
_من الان دقیقا نیم ساعت می شه که کتک زدن فرزانه رو تموم کردم
_کجاشو زدی ؟
_همه جاشو
_مثلا کجاهاشو؟
_ نمیدونم دقیقا . اما می گفت سینه هاش درد میکنه ،پاهاش ، دستاش ،به دلش مشت کوبیده بود ،یه مشت هم زده بود پای چشماش ،جفت چشماش هم سرخ شده بود،
_ببخشید حالا که حرفاتو زدی خنک شدی؟
_جمله شما ،البته معذرت میخوام، اما جمله شما اشتباهه شما باید می گفتید حالا که حرف زدی راحت شدی؟
_ خوب ، حالا که حرف زدی راحت شدی؟
_اصلا .
_پس...
_احتیاج دارم جیغ بکشم
_خوب
_می رم باشگاه بکس که هم به خودم مشت بزنم هم جیغ بکشم
_خوب من پیشنهادم اینه که بری استودیو که هم جیغ بزنی هم یه کار هنری بکنی
_اما من پیشنهادم اینه که بری زیر دوس آب یخ که هم جیغ بزنی هم سرحال بشی
_ببخشید تولد شما نزدیکه؟
_بی فایده اس ؟
_تو با من صادقی؟
_اوهوم
_اوهوم؟
_اوهوم
_اخه دیوونه من دوست دارم نمی تونم ازت دل بکنم
_درست نیست من این حرفو بزنم اما دیشب تو جام جیش کردم .
_واقعا؟
_واقعی ؟
_هشت و نیم تا
_نه تا با اینکه نیومدی
_واقعی ؟
_واقعی.
_بگو به خدا
_بهت نمی اد معتقد باشی
_بگو به خدا
_حسش نمی کنم
_حسش کن .
_حس کن خدا تو جیبته وقتی می ری سوپر مارکت دستات خالی می یاد بیرون عقلت بهت می گه ساکت
_عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت عقلت بهت می گه ساکت ........................................ ساکت /.
_
الهام ملک پور به روز است
و کار مشترک با کاری از EL و F_M
+
و
فواید خونخواری از محمد فراهانی
و همین طور
از مزایای دو پاکت بهمن کوچیک بی بهره نمانید

شما که من را نمی شناسید اما میتوانید حدس هایی بزنید ، من هم می توانم حدس هایی درباره شما بزنم و این امکان های زیادی به هر دو طرف می دهد .
امروز که از خواب بیدار شدم همه چیز سرجای خودش بود ،پنجره ،دیوار،یخچال، کلاه،مداد ،ساعت ،کتابخانه،تلفن،روزنامه که هر روز پشت در است و ظرف های نشسته . همه چیز مثل همیشه بود ،اما یک چیزی از زندگی ام نبود ،شوهرم؟نه . حالا درست دوازده سال و هشت ماهی می شود که به نبودنش عادت کرده ام ،پیپم نبود و من نمیدانم چرااینهمه به نبودن پیپی که ازاول وجود نداشته حساس شده ام؟
"زندگی یک نمایش است ."
نمایشی که در آن فقیر و غنی ،کشاورزها ،فوتبالیست ها ، دکتر ها و بچه محصل ها،گداها و جنده ها ،شیرنی پزها و گورکن ها ،مسلمانان و لائیک ها ،خورده بورژواها و هیپی ها ،بچه بازها و جنده بازها همه با هم روی یک صحنه مشغولند . با هم در تعاملند . در حال داد و ستد ،گرفتن و ستاندن از هم . زندگی این است که در ذهن من مشغول است . اما من فقط تئاتر این فکر هستم .من فقط فکر اینها هستم . چطور ذهن می تواند ببیند با اینکه چشم ندارد ؟می تواند بشنود با اینکه گوش ندارد؟چطور خون در تاریکی وجود انسان می تواند راه قلب را پیدا کند ؟تو را به خدا نگویید قدرت برتری وجود دارد.اگر بگوئید بدن انسان مثل یک ساختمان برنامه دارد و کانال کشی شده است خوشحال تر می شوم هرچند این پاسخ هم راه به جایی ندارد . به همان قدرت ازلی . پوف چه مزخرفاتی ! بگذریم .نمایش باید یک روز تمام شود .و آنها که می گویند خواب برادر مرگ است اشتباه می کنند .
خواب دیدن یک نعمت است ،شاید تنها دلیل من برای خوابیدن همین باشد و دلیلم برای با کسی نخوابیدن این باشد که خواب دیدن از ادم گرفته می شود چون باید تا رهایی از تن خواب و بیدار سیر کنی .
من معتقدم ( پوف چه مزخرفاتی !) بین بد و بدتر باید بدتر را انتخاب کرد . بد تمام آن چیزی است که ما می دانیم اما بدتر سرشار از چیزهایی است که راز است . مثل مشروب است برای کسی که مشروب نخورده است ،شاید تا آخر عمرش هم نخورد اما همیشه این سوال در ته ذهنش باقی خواهد ماند :"اما اگر...."
و مهم ترین چیز این است که هیچ وقت نمی فهمد آخرش چه بود .
این پست نویسنده ندارد /.
کتابها و جلساتی که در این دوره برگزار شدهاند:
"عقب مانده"، علی سطوتی قلعه
"که جامائیکا هم کشوریست..."، الهام ملکپور
"بهنام کسی که در تاریکیست"، صمد تیمورلو
"کم شدن"، نیما صفار
"عصبانیت"، آرش الهوردی
"کتاب سفید"، مجید یگانه
"عقل دور"، محمدحسن نجفی
"سایههای بلند"، سروش مظفرمقدم
"الیت"، امیر قاضیپور
"بزرگداشت، نقد و بررسی آثار بهرام صادقی"
جلسه نقد و بررسی کتاب "خودکشی نهنگ ها "
فرزانه مرادی
نشر مهر راوش
سه شنبه ۲۲/۸/۸۶
ساعت ۳ الی ۵
فرهنگسرای اقوام
نشانی:میدان ابوذر - انتهای خیابان سجاد جنوبی -میدان بهاران-بوستان بهاران
تلفن:۶۶۲۳۷۴۷۰ و ۶۳۰۶۰۸۰
تهیه کتاب:
خیابان کریم خان : کتابفروشی چشمه و نی
خیابان انقلاب :کتاب فروشی زمان ـکافه کتاب تمدن

ورود برای عموم آزاد است !
امروز ۲۲ / ۸
جلسه از طرف فرهنگسرای اقوام و بدون هماهنگی و اطلاع رسانی
برگزار نشد
من وظیفه خودم دونستم که از طرف فرهنگسرای اقوام و از این تیریبودن عذرخواهی خودم رو با لباس تمام رسمی اعلام کنم ![]()
خدای مهربان قرآن اموخت
و انسان را خلق کرد
وبه او تعلیم نطق و بیان آموخت
خورشید و ماه با حساب معین به گردشند